<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>قصه‌های پاییز</title>
		<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>یک سمفونی یک خاطره جمعی و ملی</title>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;یک سمفونی؛ یک خاطره جمعی و ملی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید برخاست وقتی داشت توسط مداحش خوانده می‌شد در رثای رهبر معظم آیت الله سیدعلی حسینی خامنه‌ای بود. مداحی که در آن می‌گفت ما در عهد خمینی با خامنه‌ای پیمان بستیم. که می‌گفت او در سوگش، در امورش به فاطمیه و حضرت زهرا پناه می‌برد. که می‌گفت پناه مردم است سیدعلی هنگام بلا ها. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مداحی پر شور وقتی اوج گرفت که سیدعلی خامنه‌ای شد شهید سیدعلی خامنه‌ای. زمانی‌که مردم در اوج غصه و گریان از فقدان سایه‌ی سر، دلدار، دلبر،رهبر، پدرشان، داشتند جان می‌دادند. و این مداحی همان‌روزها که یادآور سیدعلی جان شهیدمان بود شد نماد تمام قد ایشان. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز بعد سمفونی باید برخاست هم ساخته شد. همان که تمام مدت وقتی تصویر تابوت آقا را نشان می‌داد با آن نواخته می‌شد. همان که آن‌قدر تکرار شد که تبدیل شد به موسیقی متن ذهن جمعی یک ملت. تبدیل شد به موسیقی متن زندگیمان حتی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای عزیزم حالا این نوا جاریست در سراسر وجود این ملت این کشور این سرزمین، ایران. که ایران عشقت بود. ایران همه‌ی جانت بود‌. ایران همه‌ی وجودت بود. که تا آخرین روزها فکر ایران و ایرانی بودی. که آخرین درخواستت از مداح مشهور، خواندن ای ایران بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قربانت بروم آقای شهیدم. قربان آن روح لطیفت، که باید برخاست،  سمفونی تشیعت هم لطیف است. حالا هربار که می‌شنوم یاد تو می‌افتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاد تو می‌پیچد در همه‌ی لحظه‌ها، چه زمان تشییع، چه زمان پرچم گردانی و چه در جاده‌ی کربلا که این سمفونی در ذهنم می‌چرخید ومن می‌دیدم اتحاد شیعیان و مسلمانان با وجود تو چقدر بیشتر شد. که افتخار ایران شدی عزیزم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/یک-سمفونی-یک-خاطره-جمعی-و-ملی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/یک-سمفونی-یک-خاطره-جمعی-و-ملی</link>
							</item>
				<item>
			<title>دریا می‌شوی به مرور..</title>
						<description>&lt;p&gt;گاهی حوصله نداری! نه برای بحث کردن نه برای جنگیدن نه حتی برای دفاع از حق خودت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی ترجیح می‌دهی سکوت کنی در برابر تمام اتفاقات ریز و درشتی که دورت می‌گذرد. گاهی شاید انتخابت نباشد اما خاموشی را برای خودت بهترین موقعیت تصور می‌کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی مقابل زن مقابلم قرار گرفتم و کاری که می‌خواست انجام دادم، وقتی یک سو تفاهم کوچک پیش آمد که با یک توضیح مختصر من رفع می‌شد و من حتی حوصله آن را نداشتم که آن سو تفاهم را با یک جمله برطرف کنم تا بتوانم از خودم دفاع کنم، فهمیدم که دوباره رفته‌ام در پوسته‌ی خاموشی. در پوسته‌ی سکوت. در پوسته‌ای که می‌توانم ولی نمی‌خواهم از خودم دفاع کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید آن‌قدر تجربه‌ی زندگی پیدا کرده باشم که برای هر مساله‌ی کوچک و پیش پا افتاده‌ای وقت و انرژی ام را صرف نکنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید هم در برابر مشکلات و اتفاقات اصطلاحا پوست کلفت شده‌ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید هم روحم بزرگ‌تر شده و می‌تواند خیلی اتفاقات را در خودش هضم کند. می‌دانم اما که خاصیت بالا رفتن سن همین است. تو را متفاوت می‌کند. وسعت می‌دهد گنجایشت را‌. متعالی می‌کند روحت را. اینکه می‌توانی چشم پوشی کنی از خیلی اتفاقات و حوادث. می‌توانی آن را مثل دریا درون خودت بکشی و حلش کنی. نسبت به برخی اتفاقات، حرف‌ها، حوادث این حس را پیدا کرده‌ام. حس اینکه درونم حل می‌شوند تا اینکه بخواهند بحران شوند. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوب یا بد، عجیب یا معمولی، این ویژگی جدید را دوست دارم. اینکه هرچیزی ارزش جنگیدن و دفاع کردن ندارد! &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/دریا-می-شوی-به-مرور&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/دریا-می-شوی-به-مرور</link>
							</item>
				<item>
			<title>خیلی دور خیلی نزدیک</title>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;🔸🔹🔸 شاید خیلی دور شاید خیلی نزدیک!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی سنم کم‌تر بود، افق دیدم نسبت به دنیا کوچک‌تر بود. همه فکر و ذکرم آینده بود. پی آرزوهای کوچک و بزرگم بودم، که برآورده‌شان کنم. آن موقع‌ها واژه مرگ برایم نامفهموم بود. در ذهنم این واژه محلی از اعراب نداشت. آن‌قدر دست نیافتنی که آن را مثل سیاره‌ای خیلی دورتر از زمین می‌دیدم. اصلا به آن فکر هم نمی‌کردم. مرگ برایم هاله‌ای از مه غلیظ بود، که خیلی دورتر از من در جنگل‌های ناکجا آباد سیر می‌کرد. خیلی دورتر از آنچه تصورش را بکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها اما، می‌بینم مرگ خیلی هم دور نیست. وقتی دوستم زهرا را که از من کوچک‌تر بود، از دست دادم! وقتی دوست دیگرم سمیرا که هم سنم بود، بر اثر عارضه قلبی از دنیا رفت! وقتی هدی را در تصادف جاده‌ای از دست دادیم! وقتی خیلی‌های دیگر، دار فانی را وداع گفتند! وقتی اطرافیانم مثل برگ‌ خزان، یک به یک از درخت زندگی کَنده شدند و روی زمین قبر افتادند! به راستی مرگ چه رازآمیز است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگ، این مرکب ناشناخته، هر روز از مقابل در خانه‌مان گذر می‌کند و به اهالی خانه سر می‌زند؛ روزی پنج بار! من اما گاهی آن‌قدر غرق زندگی می‌شوم، که آن را نادیده می‌گیرم. خداوند هر روز به جان‌های ما هشدار می‌دهد. اینکه این سرنوشتی‌است که روزی سراغ تو هم خواهد آمد. شاید خیلی دور، شاید خیلی نزدیک! اینکه اگر نجنبم فرصتم از دست می‌رود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها هرچه سن و سالم بیشتر می‌شود، انگار به خط پایان نزدیک‌تر می‌شوم. هشدارهای خدا همان اطرافیانی هستند که می‌روند و من در مجلس غم‌شان شرکت می‌کنم. حس غریبی است. خیلی تلخ است. حس اینکه ممکن است نفر بعدی من باشم. ممکن است خدا من را برای سفر آخرت انتخاب کرده باشد. لحظه‌ای که بگویند وقتت تمام است و سوت آخر بازی را بزنند، در چه حالی خواهم بود؟ در آن لحظه آخر چه می‌کنم؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا زاد و توشه‌ام برای آغاز سفر آخرتم کافی است؟ کدام کفه ترازوی اعمالم می‌چربد؟ اعمال صالحم بیشتر است یا گناهانم؟ با این تلنگرها خدا می‌خواهد به من بگوید بار سفرت را آماده کن. تو چه می‌دانی؟ شاید وقت سفرت خیلی دور یا خیلی نزدیک باشد! آخر خودش در قرآن کریم فرموده: “قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقیکُم”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: سوره مبارکه جمعه آیه 8&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;✍🏻به قلم: #فاطمه_صداقت 🌸🍃&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/خیلی-دور-خیلی-نزدیک-4&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/خیلی-دور-خیلی-نزدیک-4</link>
							</item>
				<item>
			<title>گاهی باید کوه شد</title>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;🍁🍁&lt;br /&gt;🍁🍁🍁&lt;br /&gt;🍁🍁🍁🍁&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی باید کوه شد، سرد و سخت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی وقت‌ها پوست انداختن سخت است. متفاوت شدن عجیب است. زیر نگاه دیگران قوی شدن و محکم شدن غریب است. گاهی باید مقاوم باشی مثل سنگ! رو به جلو حرکت کنی مثل باد! ناامید نشوی، مثل انوار گرما بخش و ممتد خورشید، که راهشان را از لا به لای ابرهای تیره و تار پیدا می‌کنند! گاهی باید با خودت بگویی مهم نیست دیگران چه می‌گویند. من راهم را پیدا کرده‌ام. هدفم را انتخاب کرده ‌ام. گاهی دیگران مقابل این پوست انداختن و پیشرفت و تغییر می‌ ایستند و می‌گویند: چرا اینطوری شدی؟ نه بابا تو هم می‌توانی؟ گاهی آن قدر استهزا و تمسخر دورت را می‌گیرد که می‌خواهی فریاد بزنی و بگویی غلط کردم. ولی این لحظه درست نقطه عطف زندگیست. جایی که باید محکم ایستاد و گفت: من راهم را پیدا کرده‌ام. شاید در گذشته طور دیگری بودم ولی راه جدیدم این است و هدفم را با قدرت تا انتها ادامه خواهم داد. &lt;br /&gt;گاهی باید ایستاد و پوست انداخت و زیر فشارها و نگاهِ سرسخت دیگران تاب آورد. گاهی باید رد شد از موانعی که انسانی هستند. موانعی که  می‌توانند در یک کلمه خلاصه شوند و تو و همه برنامه ‌ها و زندگی‌ات را به بازی بگیرند. گاهی باید ایستاد و مثل کوه همه صاعقه‌ها و ریزش‌ها را به جان خرید. &lt;br /&gt;گاهی باید کوه شد، سرد و سخت! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;br /&gt;#انگیزشی&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/گاهی-باید-کوه-شد&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/گاهی-باید-کوه-شد</link>
							</item>
				<item>
			<title>هدف های زندگی</title>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;🍁🍁&lt;br /&gt;🍁🍁🍁&lt;br /&gt;🍁🍁🍁🍁&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودت را به هدف‌ها گره بزن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذار هدف‌ها راه را برایت روشن کنند. اگر همین‌طور بنشینی و بگویی بعدا یک کاری می‌کنم، هیچ بعدی وجود نخواهد داشت. باید اول مقصدی را مشخص کرد و بعد در راهی قدم گذاشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مقصد باید چیزی باشد که دوست داری. مقصد باید هدفی باشد که از آن لذت می‌بری، که رنج قدم گذاشتن در پیچ و خم‌هایش را با جان و دل بپذیری. هدفت باید همه جانت شود. مقصدت باید نهایت مطلوبت شود. باید مدینه فاضله‌ات را انتهای راه، جایی که قرار است به آن‌جا برسی، ساخته باشی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه بهتر که هدفت والا و مقدس باشد. هدفت پیشبرد و حل مشکلی درجامعه بشری باشد. چه بهتر که کاری که می‌خواهی انجام دهی، مورد رضایت خدا هم باشد. چه بهتر که هدفت مقدس باشد و کائنات و همه آن‌چه خوبی و فضیلت شمرده می‌شوند، در راه رسیدن به آن مقصد مطلوب یاری‌ات کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودت را به هدف‌ها گره بزن. نه به کارهای کوتاه مدت و دور و دراز دنیایی، خودت را به چیزی بچسبان که اگر انتهای راه رسیدی، به آخر عمر رسیدی و به مسیر طی شده نگاه کردی، بگویی خدا را شکر که این راه را انتخاب کردم. خدا را شکر که این تصمیم را گرفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودت را به هدف‌ها گره بزن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;br /&gt;#انگیزشی&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/media/blogs/paeezstories/image/1562597262k_pic_db257f37-8e40-41e2-a9ca-33734ad9eee5.png?mtime=1788178245&quot; alt=&quot;1562597262k_pic_db257f37-8e40-41e2-a9ca-33734ad9eee5.png&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/هدف-های-زندگی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/هدف-های-زندگی</link>
							</item>
				<item>
			<title>قورباغه آرام پز</title>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;🍁🍁&lt;br /&gt;🍁🍁🍁&lt;br /&gt;🍁🍁🍁🍁&lt;br /&gt;قورباغه‌ی آرام‌پز..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از بیرون که نگاهش می‌کنی با خودت می‌گویی چطور می‌تواند چنین آدمی باشد؟ او که خیلی آدم خوبی بود. چرا دارد این کارها را می‌کند؟ مگر به چیزهایی باور نداشت؟ مگر قبلا اعتقادش چیز دیگری نبود؟ چرا اصلا به فکر خانواده‌اش نیست؟ همه‌ی این سوال‌ها را که از خودت پرسیدی، بعدش یاد یک آزمایش ساده‌ می‌افتی که سال‌ها پیش انجام شده است. یاد قورباغه‌ی آرام پز می‌افتی!&lt;br /&gt;سال‌ها پیش، دانشمندان آزمایشی را ترتیب دادند. آب جوشی را آماده کردند و بعد قورباغه‌ای را داخلش انداختند. به محض تماس قورباغه با آب جوش، سریع از آب بیرون پرید و خودش را نجات داد. این بار دانشمندان جور دیگر آزمایش کردند. آمدند و قورباغه را از همان اول که آب سرد بود داخلش رها کردند. قورباغه با لذت در آب برای خودش نشسته بود. کمی بعد زیر ظرف را روشن کردند و آب آهسته شروع به داغ شدن کرد. هرچه حرارتش بیشتر می‌شد، عکس‌العمل قورباغه جالب بود. او می‌خواست بپرد، می‌خواست خودش را نجات دهد ولی انگار دست و پایش دیگر قدرت نداشتند که بپرند و او را نجات دهند. انگار دیگر به آن شرایط رضایت داده بودند.&lt;br /&gt;حکایت زندگی خیلی ها همین قورباغه آرام پز است. شرایط با آن‌ها طوری برخورد کرده که آن‌ها هم آهسته آهسته تغییر کرده‌اند و دیگر روحشان کشش ندارد خودش را نجات دهد.&lt;br /&gt;قورباغه‌ی آرام‌پز، ابدا توجیه برای فروافتادن در منجلاب گناه و رضایت دادن به شرایط ناخوشایند زندگی نیست، بلکه فقط نشانه‌ای برای کسانی‌ است که می‌خواهند از راه نرسیده همه‌ی زندگی یک آدم را زیر و رو کنند. این قورباغه آرام آرام پخته شده، پس آرام آرام باید کمکش کرد. برای همین است که خیلی از افراد خیرخواه ممکن است ابتدای کار ناامید شوند چون نمی‌دانند هر آدمی شرایطی داشته و باید با توجه به گذشته و حالش با او برخورد کرد نه ضربتی و بی برنامه! &lt;br /&gt;شاید شیطان هم می‌دانسته چنین چیزی هست که گفته صبرم زیاد است و ذره ذره در روح مومنان ورود می‌کنم و از راه بدرشان می‌کنم. شیطان، همان حرارت آرام آرام است که زیاد می‌شود و باعث می‌شود دورمان را کوهی از گرما و سختی و مشقت بگیرد و دیگر نتوانیم تکان بخوریم، ولی او نمی‌داند ما خدایی داریم که می‌تواند با یک قطره اشک توبه، همه چیز را گلستان کند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/media/blogs/paeezstories/image/1573878654k_pic_934cbadb-789f-4128-b196-fa956d67e996.png?mtime=1788178076&quot; alt=&quot;1573878654k_pic_934cbadb-789f-4128-b196-fa956d67e996.png&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/قورباغه-آرام-پز-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/قورباغه-آرام-پز-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>این مرد عاشق!</title>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;🍁🍁&lt;br /&gt;🍁🍁🍁&lt;br /&gt;🍁🍁🍁🍁&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مرد عاشق..🌹&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشسته ام پای نوشتن مقاله‌ام. موضوعش رابطه شهدا با خانواده‌شان است. تا به حال این‌قدر درموردشان یک جا مطالعه نکرده بودم. می‌رسم به شهید#عبدالحسین_برونسی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارم خاطرات همسرشان را مطالعه می‌کنم تا ببینم ایشان چه رفتاری با خانمشان داشته اند. از خواندن آن خاطرات ناخوداگاه لبخند پهنی بر روی لبهایم می‌نشیند و از این همه عشق این شهید دلم ضعف می‌رود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اینکه خانمشان در دوران بارداری روزی برای تهیه نان به نانوایی رفته‌اند و نانوا و کارگرانش را مشغول خوردن آبگوشت دیده‌اند و این را برای ایشان تعریف کرده‌اند و گفته‌اند چقدر دلشان از آن آبگوشت‌ها می‌خواسته است و شهید برونسی فردای همان روز، گوشت می‌خرند و به نانوایی می‌روند و بهشان می‌گویند در همان قابلمه آبگوشت درست کنند. ظهر مقداری از غذا را به نانوا داده‌اند و بقیه را با همان ظرف به منزل برای همسر می‌برند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اینکه خانمشان در بارداری شب خواب انگور می‌بینند و صبح برای ایشان تعریف می‌کنند و ایشان هم به هر زحمتی بوده همه جا را می‌گردد تا بتواند انگور بیابد و دست آخر می‌تواند دو خوشه انگور بخرد و به منزل ببرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اینکه همیشه میوه های فصل را برای خانواده می‌خریدند و با عشق خوردن بچه ها را به نظاره می‌نشستند. از اینکه این حجم از عشق و فداکاری، اجرش فقط و فقط همان شهادت بوده که نصیبشان شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌نشینم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. شاید این روزها نشان دادن عشق و علاقه با خریدن خرس‌های بزرگ معروف به شاسخین یا عطر های گران قیمت یا دسته گل‌های بزرگ و&amp;#8230;.باشد، شاید هم یک شاخه گل قرمز، یا شاید فقط یک دوستت دارم ساده ولی این عمق احساس را در هیچ کدام از این نمونه های بالایی نیافتم. عشق ایشان فرق می‌کند. عشقی است که تازگی دارد برایم. کارهایی است که برایم جذاب است. جنسش فرق می‌کند. دوستشان دارم خیلی. خدا رحمتشان کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شادی روح شهدا صلوات&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: خاطرات به نقل از همسر شهید در مجله شاهد یاران.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/media/blogs/paeezstories/image/1574936362k_pic_446e0d8f-d66c-4dac-98a1-ffd0b4a927d5.jpg?mtime=1788178019&quot; alt=&quot;1574936362k_pic_446e0d8f-d66c-4dac-98a1-ffd0b4a927d5.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/این-مرد-عاشق&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/این-مرد-عاشق</link>
							</item>
				<item>
			<title>تو هفتاد دقیقه وقت داری!</title>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;🍁🍁&lt;br /&gt;🍁🍁🍁&lt;br /&gt;🍁🍁🍁🍁&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو هفتاد دقیقه وقت داری!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما را به یک مسابقه با یک جایزه‌ی خیلی خوب دعوت کرده‌اند. شما در اتاقی قرار می‌گیرید که امکانات و ابزارآلات در آن وجود دارند. آن ابزار و امکانات بی نقص هستند و برای انجام کار شما کافی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از شما می‌خواهند وسیله‌ای بسازید و اگر تمام تلاش خود را بکنید و بهترین باشید، به شما جایزه ویژه‌ای می‌دهند. شما هفتاد دقیقه وقت دارید که در آن اتاق با همه امکانات بهترین وسیله را بسازید و جایزه را ببرید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا خدا ما را به دنیا آورده و همه‌ی امکانات رشد را در اختیارمان گذاشته و به ما چندین سال وقت داده تا بهترین آخرتی که می‌توانیم برای خودمان بسازیم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما بعضی وقت‌ها اسیر شکل و قیافه آن می‌شویم. به جاس اینکه وسیله را در جهت ساختن و مهیا کردن به کار ببندیم، خود وسیله را هدف می‌گیریم و یادمان می‌رود فقط هفتاد دقیقه وقت داریم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/تو-هفتاد-دقیقه-وقت-داری&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/تو-هفتاد-دقیقه-وقت-داری</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
