<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>قصه‌های پاییز</title>
		<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://paeezstories.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>تو از کدام ایرانی؟</title>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/تو-از-کدام-ایرانی</link>
			<pubDate>14:53:00 +0430 چهارشنبه، 25 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه صداقت</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1872431@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;تو از کدام ایرانی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفته‌ی پیش وقتی داشتم درمورد موضوعی با همسرم گفتگو می‌کردم گفتم:« خداوکیلی جمهوری اسلامی چقدر به ما زن‌ها میدون داده. چقدر می‌تونیم پیشرفت کنیم‌. الحمدلله بخاطر وجودش.» بعدش درمورد اینکه چه تعداد از زن‌ها، که پیشرفتهای بی‌نظیری داشتند حرف زدیم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو روز پیش وقتی فیلم آن خانم بازیگر را دیدم که جلوی آن همه آدم غریبه، در کشوری که دشمن است، گفته:«زنان ایرانی بهای زیادی برای آزادی پرداختند» تعجب کردم. گفتم خدایا او در کدام ایران زندگی می‌کند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایرانی که من می‌شناسم پر از فرصت است. پر از مسیر است. پر از راه پیشرفت است. ایرانِ من، برای زن‌ها کارهایی کرده، مسیرهایی را تعریف کرده، که حتی بتوانند در صنعت موشکی فعالیت کنند! چیزی که بعد از شهادت بانو طاهری فهمیدم و چقدر به موفقیش غبطه خوردم و با خودم عهد کردم در رشته‌ی خودم تمام تلاشم را بکنم. &lt;br /&gt;تو در کدام ایران زندگی می‌کنی خانم بازگیر؟ در ایرانی که من می‌شناسم از دوره‌ی ابتدایی مدرسه هست که درس بخوانی. انواع و اقسام کلاس‌ها هست که بروی و در آن هنر بیاموزی، فن بیاموزی، برای خودت شرکت بزنی، برند خودت را داشته باشی، برای خودت کسب و کار داشته باشی و تازه هیچ اجباری هم نباشد که حتی یک ریالش را هم به همسرت بدهی البته اگر داشته باشی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ایرانِ من، زنان می‌توانند به راحتی در دانشگاه درس بخوانند. دکترا بگیرند. در مشاغل حساس کار کنند. وزیر شوند. وکیل شوند. در هر رشته‌ی ورزشی که می‌خواهند شرکت کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ایرانِ من زنان حالا دیگر دراین روزها خیلی آزادتر از قبل شده‌اند. چه در پوشش چه در کسب مهارت‌ها و انجام کارهای خلاف عرف مثل موتور سواری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرجا که سر می‌چرخانم در هر حرفه‌ای یک زن می‌بینم. باورم نمی‌شود که کسی آن هم در این کسوت این همه پیشرفت را ندیده باشد. کاش به ما بگویی از کدام ایران و وطن حرف می‌زنی خانم بازیگر؟ ایرانی که من می‌شناسم زنانش موفقند و امیدوار به آینده و پای کار وطن. تو از کدام ایرانی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#رها_نویسی&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;br /&gt;#مدار_نوشتن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#لاله_مرزبان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#ونیز&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/media/blogs/paeezstories/image/1789554127img_20260916_135046_008.jpg?mtime=1789554235&quot; alt=&quot;1789554127img_20260916_135046_008.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/تو-از-کدام-ایرانی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>تو از کدام ایرانی؟<br /><br />هفته‌ی پیش وقتی داشتم درمورد موضوعی با همسرم گفتگو می‌کردم گفتم:« خداوکیلی جمهوری اسلامی چقدر به ما زن‌ها میدون داده. چقدر می‌تونیم پیشرفت کنیم‌. الحمدلله بخاطر وجودش.» بعدش درمورد اینکه چه تعداد از زن‌ها، که پیشرفتهای بی‌نظیری داشتند حرف زدیم. <br /><br />دو روز پیش وقتی فیلم آن خانم بازیگر را دیدم که جلوی آن همه آدم غریبه، در کشوری که دشمن است، گفته:«زنان ایرانی بهای زیادی برای آزادی پرداختند» تعجب کردم. گفتم خدایا او در کدام ایران زندگی می‌کند؟<br /><br />ایرانی که من می‌شناسم پر از فرصت است. پر از مسیر است. پر از راه پیشرفت است. ایرانِ من، برای زن‌ها کارهایی کرده، مسیرهایی را تعریف کرده، که حتی بتوانند در صنعت موشکی فعالیت کنند! چیزی که بعد از شهادت بانو طاهری فهمیدم و چقدر به موفقیش غبطه خوردم و با خودم عهد کردم در رشته‌ی خودم تمام تلاشم را بکنم. <br />تو در کدام ایران زندگی می‌کنی خانم بازگیر؟ در ایرانی که من می‌شناسم از دوره‌ی ابتدایی مدرسه هست که درس بخوانی. انواع و اقسام کلاس‌ها هست که بروی و در آن هنر بیاموزی، فن بیاموزی، برای خودت شرکت بزنی، برند خودت را داشته باشی، برای خودت کسب و کار داشته باشی و تازه هیچ اجباری هم نباشد که حتی یک ریالش را هم به همسرت بدهی البته اگر داشته باشی.<br /><br />در ایرانِ من، زنان می‌توانند به راحتی در دانشگاه درس بخوانند. دکترا بگیرند. در مشاغل حساس کار کنند. وزیر شوند. وکیل شوند. در هر رشته‌ی ورزشی که می‌خواهند شرکت کنند.<br /><br />در ایرانِ من زنان حالا دیگر دراین روزها خیلی آزادتر از قبل شده‌اند. چه در پوشش چه در کسب مهارت‌ها و انجام کارهای خلاف عرف مثل موتور سواری.<br /><br />هرجا که سر می‌چرخانم در هر حرفه‌ای یک زن می‌بینم. باورم نمی‌شود که کسی آن هم در این کسوت این همه پیشرفت را ندیده باشد. کاش به ما بگویی از کدام ایران و وطن حرف می‌زنی خانم بازیگر؟ ایرانی که من می‌شناسم زنانش موفقند و امیدوار به آینده و پای کار وطن. تو از کدام ایرانی؟<br /><br />#رها_نویسی<br />#به_قلم_خودم<br />#مدار_نوشتن</p>
<p>#لاله_مرزبان</p>
<p>#ونیز</p>
</div>
<p><img style="max-width: 100% !important;" src="https://paeezstories.kowsarblog.ir/media/blogs/paeezstories/image/1789554127img_20260916_135046_008.jpg?mtime=1789554235" alt="1789554127img_20260916_135046_008.jpg" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://paeezstories.kowsarblog.ir/تو-از-کدام-ایرانی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://paeezstories.kowsarblog.ir/تو-از-کدام-ایرانی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://paeezstories.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1872431</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>کلبه پاییزی</title>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/کلبه-پاییزی</link>
			<pubDate>17:54:00 +0430 سه شنبه، 24 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه صداقت</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1872350@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;کلبه‌ی پاییزی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصویرها از سایه‌ای محو و سیاه‌و‌سفید تا تصویری تمام رنگی پشت‌سرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکس‌ها مکث کردم. یک باغ بزرگ بود با درختانی رنگ شده با برگ نارنجی و قرمز. &lt;br /&gt;میان آن‌همه درخت زیبا کلبه‌ای بود چوبی با دو پنجره‌ی کوچک. قاب در چشمانم خیره کننده آمد. چشمانم را بستم و خیال‌انگیزترین صحنه را تصور کردم. &lt;br /&gt;در باغ روی برگ‌هایی که از شاخه‌ها جدا شده و روی زمین آرمیده بودند قدم می‌زدم. دست‌هایم را از دو طرف باز کردم و سرم را بالا گرفتم‌. درخت‌ها پوشیده از برگ‌های زرد و قرمز و نارنجی استوار و بلند دور تا دورم را گرفته بودند. بوی خوب چوب می‌خورد به بینی‌ام. انگار رویایم محقق شده بود. رویای زندگی در وسط جنگل و به دور از هیاهوی دنیای مدرن. &lt;br /&gt;در کلبه را که باز کردم چشمانم چرخید روی وسایل ساده و ابتدایی آن. گوشه‌ای یک اجاق ساده که چوب‌ها در آتشش می‌سوختند. پرده‌های سفید که رویشان گل‌های قرمز و زرد گلدوزی شده  و پنجره‌های خانه را گلستان کرده بودند. سرتاسر اتاق با نمدی پر گل فرش شده بود. پشتی‌ و بالش‌هایی رنگارنگ که چشم را خیره می‌کرد. &lt;br /&gt;پایم را داخل کلبه گذاشتم. عطر خوش چای تازه دم را به ریه‌هایم هدیه دادم. گوشه‌ای دیگر میزی چوبی و کوچک را دیدم که تعدادی کتاب رمان و دفتر رویش چیده شده بود. بهتر از این نمی‌شد. من و دنیای خلوتم میان کلبه‌ای ساده وسط جنگل‌های رنگ شده با برگ‌های پاییزی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#مدار_نوشتن&lt;br /&gt;#پل_کلمات&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فاطمه صداقت&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/media/blogs/paeezstories/image/1789478615img_20260915_165314_327.jpg?mtime=1789478643&quot; alt=&quot;1789478615img_20260915_165314_327.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/کلبه-پاییزی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>کلبه‌ی پاییزی<br /><br />تصویرها از سایه‌ای محو و سیاه‌و‌سفید تا تصویری تمام رنگی پشت‌سرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکس‌ها مکث کردم. یک باغ بزرگ بود با درختانی رنگ شده با برگ نارنجی و قرمز. <br />میان آن‌همه درخت زیبا کلبه‌ای بود چوبی با دو پنجره‌ی کوچک. قاب در چشمانم خیره کننده آمد. چشمانم را بستم و خیال‌انگیزترین صحنه را تصور کردم. <br />در باغ روی برگ‌هایی که از شاخه‌ها جدا شده و روی زمین آرمیده بودند قدم می‌زدم. دست‌هایم را از دو طرف باز کردم و سرم را بالا گرفتم‌. درخت‌ها پوشیده از برگ‌های زرد و قرمز و نارنجی استوار و بلند دور تا دورم را گرفته بودند. بوی خوب چوب می‌خورد به بینی‌ام. انگار رویایم محقق شده بود. رویای زندگی در وسط جنگل و به دور از هیاهوی دنیای مدرن. <br />در کلبه را که باز کردم چشمانم چرخید روی وسایل ساده و ابتدایی آن. گوشه‌ای یک اجاق ساده که چوب‌ها در آتشش می‌سوختند. پرده‌های سفید که رویشان گل‌های قرمز و زرد گلدوزی شده  و پنجره‌های خانه را گلستان کرده بودند. سرتاسر اتاق با نمدی پر گل فرش شده بود. پشتی‌ و بالش‌هایی رنگارنگ که چشم را خیره می‌کرد. <br />پایم را داخل کلبه گذاشتم. عطر خوش چای تازه دم را به ریه‌هایم هدیه دادم. گوشه‌ای دیگر میزی چوبی و کوچک را دیدم که تعدادی کتاب رمان و دفتر رویش چیده شده بود. بهتر از این نمی‌شد. من و دنیای خلوتم میان کلبه‌ای ساده وسط جنگل‌های رنگ شده با برگ‌های پاییزی!<br /><br />#مدار_نوشتن<br />#پل_کلمات<br />#به_قلم_خودم <br /><br />فاطمه صداقت</p>
</div><p><img style="max-width: 100% !important;" src="https://paeezstories.kowsarblog.ir/media/blogs/paeezstories/image/1789478615img_20260915_165314_327.jpg?mtime=1789478643" alt="1789478615img_20260915_165314_327.jpg" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://paeezstories.kowsarblog.ir/کلبه-پاییزی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://paeezstories.kowsarblog.ir/کلبه-پاییزی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://paeezstories.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1872350</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>بانوی نگهبان</title>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/بانوی-نگهبان</link>
			<pubDate>12:01:00 +0430 جمعه، 20 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه صداقت</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1871936@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;بانوی نگهبان! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب را که باز می‌کردم هُرم داغ بیابان‌های اطراف مکه به صورتم می‌خورد. از روی تپه‌های شنی و پستی و بلندی‌ها، می‌رفتم سمت خیمه‌ای که حضرت محمد (ص) در آن نگهداری می‌شد.  قاطی ماجرای سه کاهنی می‌شدم که برای بردن ایشان آمده بودند. که با صندوق‌های پر از اشیاء نایاب و گران‌قیمت آمده بودند تا حلیمه و شوهرش حارث را راضی کنند دست از سر محمد (ص) بردارند و آن طفل معصوم که روی کتفش نشانه‌ای دارد به آن‌ها بدهند.&lt;br /&gt;کتاب هم گرمای آن روزهای بیابان‌های مکه را دارد و هم سراسر نفس‌گیر است از عاقبت تصمیم حارث و بانو حلیمه. که هر انسانی در آن موقعیت وسوسه می‌شود. که محمد(ص) چهارساله، پیامبر آخرالزمان، آن‌قدر برایشان مهم است که  پول‌های کلانی خرج کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب را که تمام می‌کنی با خود می‌گویی، بانو حلیمه جان، چه لحظه‌های پر اضطرابی را پشت سر گذاشتی؟ چقدر قلب نازک و حساست تپید در آن یک روز؟ چقدر رنجیدی و مشقت کشیدی تا توانستی محمد(ص) را از چنگ آن خبیثان برهانی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بانو حلیمه جان! اسمت در هیچ‌جایی از زندگی‌هامان نیست. تویی که اگر نگهبان پیامبر نبودی، حالا معلوم نبود چه بر سرمان می‌آمد؟ آن‌قدر با ارزش بودی که شدی نگهبان آخرین پیامبر خدا. چه با عظمت و خانم بودی بانو جان! تاریخ به تو مدیون است. بابت تمام دلهره‌ها و اضطراب‌ها و پریشانی‌هایی که در راه محافظت از پیامبر کشیدی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب سه کاهن را آن‌قدر دوست داشتم که زودتر از بقیه‌ی کتاب‌ها تمامش کردم. کتابی که نگاه تازه‌ای به من داد از کودکی پیامبرم. که این‌بار قهرمانش زن بود. زنی ساده و روستایی.&lt;br /&gt;#گردش_کتابی&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;br /&gt;#مدار_نوشتن&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/بانوی-نگهبان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>بانوی نگهبان! <br /><br />کتاب را که باز می‌کردم هُرم داغ بیابان‌های اطراف مکه به صورتم می‌خورد. از روی تپه‌های شنی و پستی و بلندی‌ها، می‌رفتم سمت خیمه‌ای که حضرت محمد (ص) در آن نگهداری می‌شد.  قاطی ماجرای سه کاهنی می‌شدم که برای بردن ایشان آمده بودند. که با صندوق‌های پر از اشیاء نایاب و گران‌قیمت آمده بودند تا حلیمه و شوهرش حارث را راضی کنند دست از سر محمد (ص) بردارند و آن طفل معصوم که روی کتفش نشانه‌ای دارد به آن‌ها بدهند.<br />کتاب هم گرمای آن روزهای بیابان‌های مکه را دارد و هم سراسر نفس‌گیر است از عاقبت تصمیم حارث و بانو حلیمه. که هر انسانی در آن موقعیت وسوسه می‌شود. که محمد(ص) چهارساله، پیامبر آخرالزمان، آن‌قدر برایشان مهم است که  پول‌های کلانی خرج کنند. <br /><br />کتاب را که تمام می‌کنی با خود می‌گویی، بانو حلیمه جان، چه لحظه‌های پر اضطرابی را پشت سر گذاشتی؟ چقدر قلب نازک و حساست تپید در آن یک روز؟ چقدر رنجیدی و مشقت کشیدی تا توانستی محمد(ص) را از چنگ آن خبیثان برهانی.<br /><br />بانو حلیمه جان! اسمت در هیچ‌جایی از زندگی‌هامان نیست. تویی که اگر نگهبان پیامبر نبودی، حالا معلوم نبود چه بر سرمان می‌آمد؟ آن‌قدر با ارزش بودی که شدی نگهبان آخرین پیامبر خدا. چه با عظمت و خانم بودی بانو جان! تاریخ به تو مدیون است. بابت تمام دلهره‌ها و اضطراب‌ها و پریشانی‌هایی که در راه محافظت از پیامبر کشیدی.<br /><br />کتاب سه کاهن را آن‌قدر دوست داشتم که زودتر از بقیه‌ی کتاب‌ها تمامش کردم. کتابی که نگاه تازه‌ای به من داد از کودکی پیامبرم. که این‌بار قهرمانش زن بود. زنی ساده و روستایی.<br />#گردش_کتابی<br />#به_قلم_خودم<br />#مدار_نوشتن</p>
</div><div class="item_footer"><p><small><a href="https://paeezstories.kowsarblog.ir/بانوی-نگهبان">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://paeezstories.kowsarblog.ir/بانوی-نگهبان#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://paeezstories.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871936</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>خانوم ماه من</title>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/خانوم-ماه-من</link>
			<pubDate>17:51:00 +0430 پنجشنبه، 19 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه صداقت</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1871891@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;خانوم‌ماهِ من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسمش را داخل یکی از گروه‌های کتاب‌خوانی شنیدم. چیزی که باعث شد نسبت به خواندن کتاب کنجکاو شوم صحبت‌های افراد گروه بود. که می‌گفتند چقدر در کتاب مرگ رخ داده یا چقدر صبور هستند یا تحمل مرگ فرزند سخت است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طاقت نیاوردم. در کتاب‌فروشی چهارشنبه‌بازار از بانو گلشنی خریدمش. آن موقع «ام علا» دستم بود. حسابی در حال و هوای خانه‌ی شهدا بودم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شروعش کردم. همان صفحات اول، نخستین مرگ اتفاق افتاد. و من کنجکاوانه بقیه‌اش را خواندم. و باز هم مرگ و باز هم مرگ. چیزی که جذاب بود قدرت زنان این کتاب بود‌. این‌قدر شجاع بودند و توکلشان در حد بالایی قرار داشت که ناخودآگاه غبطه می‌خوردم. &lt;br /&gt;کتابی که برخلاف بعضی کتب دیگر، خشک نبود. یک خطی نبود. زاویه‌های مختلف زندگی زنانش را نشان می‌داد. هم عاشقانه بود؛ که همه می‌دانند عشق نمک هر داستانیست، هم طنز داشت هم دلاوری و شجاعت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق را می‌شد در نگاه‌های شهید شیرعلی به خانوم‌ناز دید. عشق را می‌شد از سرخ و سفید شدن خانوم‌ناز در مواجهه با همسرش دید که هربار انگار بار اولش است که همسرش را می‌بیند؛ همین‌قدر نوبرانه و ناب. مردانگی را می‌شد در مبارزات شهید شیرعلی قبل از انقلاب دید. پدرانگی را می‌شد در قربان‌صدقه‌هایی که برای فرزندانش می‌رفت دید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانوم‌ماه قصه‌ی زندگیست. نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر. پر از حس‌های ناب است. پر از لحظه‌های ساده‌ای که در زندگی روزانه گاهی به سادگی از کنارش عبور می‌کنیم. &lt;br /&gt;کتاب که تمام شد با خودم گفتم:« خانوم‌ماه، خوش به حالت! تو کجایی و من کجا. و این شعر تداعی شد در ذهنم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفت شهر عشق را عطار گشت &lt;br /&gt;ما هنوز اندرخم یک کوچه‌ایم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#مدار_نوشتن&lt;br /&gt;#گردش_کتابی&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/media/blogs/paeezstories/image/1789046431_-_.jpg?mtime=1789046474&quot; alt=&quot;1789046431_-_.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/خانوم-ماه-من&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>خانوم‌ماهِ من<br /><br />اسمش را داخل یکی از گروه‌های کتاب‌خوانی شنیدم. چیزی که باعث شد نسبت به خواندن کتاب کنجکاو شوم صحبت‌های افراد گروه بود. که می‌گفتند چقدر در کتاب مرگ رخ داده یا چقدر صبور هستند یا تحمل مرگ فرزند سخت است.<br /><br />طاقت نیاوردم. در کتاب‌فروشی چهارشنبه‌بازار از بانو گلشنی خریدمش. آن موقع «ام علا» دستم بود. حسابی در حال و هوای خانه‌ی شهدا بودم. <br /><br />شروعش کردم. همان صفحات اول، نخستین مرگ اتفاق افتاد. و من کنجکاوانه بقیه‌اش را خواندم. و باز هم مرگ و باز هم مرگ. چیزی که جذاب بود قدرت زنان این کتاب بود‌. این‌قدر شجاع بودند و توکلشان در حد بالایی قرار داشت که ناخودآگاه غبطه می‌خوردم. <br />کتابی که برخلاف بعضی کتب دیگر، خشک نبود. یک خطی نبود. زاویه‌های مختلف زندگی زنانش را نشان می‌داد. هم عاشقانه بود؛ که همه می‌دانند عشق نمک هر داستانیست، هم طنز داشت هم دلاوری و شجاعت. <br /><br />عشق را می‌شد در نگاه‌های شهید شیرعلی به خانوم‌ناز دید. عشق را می‌شد از سرخ و سفید شدن خانوم‌ناز در مواجهه با همسرش دید که هربار انگار بار اولش است که همسرش را می‌بیند؛ همین‌قدر نوبرانه و ناب. مردانگی را می‌شد در مبارزات شهید شیرعلی قبل از انقلاب دید. پدرانگی را می‌شد در قربان‌صدقه‌هایی که برای فرزندانش می‌رفت دید. <br /><br />خانوم‌ماه قصه‌ی زندگیست. نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر. پر از حس‌های ناب است. پر از لحظه‌های ساده‌ای که در زندگی روزانه گاهی به سادگی از کنارش عبور می‌کنیم. <br />کتاب که تمام شد با خودم گفتم:« خانوم‌ماه، خوش به حالت! تو کجایی و من کجا. و این شعر تداعی شد در ذهنم:<br /><br />هفت شهر عشق را عطار گشت <br />ما هنوز اندرخم یک کوچه‌ایم!<br /><br />#مدار_نوشتن<br />#گردش_کتابی<br />#به_قلم_خودم</p>
</div><p><img style="max-width: 100% !important;" src="https://paeezstories.kowsarblog.ir/media/blogs/paeezstories/image/1789046431_-_.jpg?mtime=1789046474" alt="1789046431_-_.jpg" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://paeezstories.kowsarblog.ir/خانوم-ماه-من">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://paeezstories.kowsarblog.ir/خانوم-ماه-من#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://paeezstories.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871891</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>انسانیت مدرن جایش بین ما نیست</title>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/انسانیت-مدرن-جایش-بین-ما-نیست</link>
			<pubDate>14:42:00 +0430 سه شنبه، 17 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه صداقت</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1871693@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;انسانیت مدرن جایش بین ما نیست !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصلاً معلوم هست ما آدم‌ها داریم چه بلایی سر خودمان می‌آوریم؟! حتماً باید یکی بمیرد تا آدم یادش بیفتد چقدر او را دوست دارد؟ همین هفته‌ی پیش که تماس گرفت و گفت فلانی بیا برویم بیرون یک دوری بزنیم چه گفتی؟ گفتی سرم شلوغ است. بعدا می‌آیم.&lt;br /&gt;شاید او می‌خواست درددل کند. شاید می‌خواست از غمی کهنه بگوید. شاید می‌خواست با تو چیزی را درمیان بگذارد که نگفتنی است. اصلا شاید می‌خواست رویت را ببیند.&lt;br /&gt;عکس و فیلم و تماس  تصویری مجازی که آغوش و بوسه‌ی واقعی نمی‌شود. چت‌ها و کلماتی که در متن پیام‌ها ردیف می‌کنیم قربانت بروم و دورت بگردم واقعی نمی‌شود. &lt;br /&gt;شاید او می‌خواست برای آخرین بار تو را ببیند. شاید می‌خواست بگوید فلانی ممکن است دیگر در این عالم نباشم. ممکن است فردا روزی حسرت همین یک لحظه‌ی دیدار را بخوری. &lt;br /&gt;این بعدا گفتن‌ها، این تعویق انداختن‌ها، اینکه خیالمان راحت است همیشه وقت هست زنگ خطر است. زنگ خطری برای روابط و رفت ‌و آمدها. زنگ خطری برای دور شدن آدم‌ها از هم. زنگ خطری برای انسانیت مدرن! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;br /&gt;#پل_کلمات&lt;br /&gt;#بر_مدار_نوشتن&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/انسانیت-مدرن-جایش-بین-ما-نیست&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>انسانیت مدرن جایش بین ما نیست !<br /><br /><br />اصلاً معلوم هست ما آدم‌ها داریم چه بلایی سر خودمان می‌آوریم؟! حتماً باید یکی بمیرد تا آدم یادش بیفتد چقدر او را دوست دارد؟ همین هفته‌ی پیش که تماس گرفت و گفت فلانی بیا برویم بیرون یک دوری بزنیم چه گفتی؟ گفتی سرم شلوغ است. بعدا می‌آیم.<br />شاید او می‌خواست درددل کند. شاید می‌خواست از غمی کهنه بگوید. شاید می‌خواست با تو چیزی را درمیان بگذارد که نگفتنی است. اصلا شاید می‌خواست رویت را ببیند.<br />عکس و فیلم و تماس  تصویری مجازی که آغوش و بوسه‌ی واقعی نمی‌شود. چت‌ها و کلماتی که در متن پیام‌ها ردیف می‌کنیم قربانت بروم و دورت بگردم واقعی نمی‌شود. <br />شاید او می‌خواست برای آخرین بار تو را ببیند. شاید می‌خواست بگوید فلانی ممکن است دیگر در این عالم نباشم. ممکن است فردا روزی حسرت همین یک لحظه‌ی دیدار را بخوری. <br />این بعدا گفتن‌ها، این تعویق انداختن‌ها، اینکه خیالمان راحت است همیشه وقت هست زنگ خطر است. زنگ خطری برای روابط و رفت ‌و آمدها. زنگ خطری برای دور شدن آدم‌ها از هم. زنگ خطری برای انسانیت مدرن! <br /><br />#به_قلم_خودم<br />#پل_کلمات<br />#بر_مدار_نوشتن</p>
</div><div class="item_footer"><p><small><a href="https://paeezstories.kowsarblog.ir/انسانیت-مدرن-جایش-بین-ما-نیست">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://paeezstories.kowsarblog.ir/انسانیت-مدرن-جایش-بین-ما-نیست#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://paeezstories.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871693</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>یک سمفونی یک خاطره جمعی و ملی</title>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/یک-سمفونی-یک-خاطره-جمعی-و-ملی</link>
			<pubDate>18:03:00 +0430 سه شنبه، 10 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه صداقت</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1870957@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;یک سمفونی؛ یک خاطره جمعی و ملی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید برخاست وقتی داشت توسط مداحش خوانده می‌شد در رثای رهبر معظم آیت الله سیدعلی حسینی خامنه‌ای بود. مداحی که در آن می‌گفت ما در عهد خمینی با خامنه‌ای پیمان بستیم. که می‌گفت او در سوگش، در امورش به فاطمیه و حضرت زهرا پناه می‌برد. که می‌گفت پناه مردم است سیدعلی هنگام بلا ها. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مداحی پر شور وقتی اوج گرفت که سیدعلی خامنه‌ای شد شهید سیدعلی خامنه‌ای. زمانی‌که مردم در اوج غصه و گریان از فقدان سایه‌ی سر، دلدار، دلبر،رهبر، پدرشان، داشتند جان می‌دادند. و این مداحی همان‌روزها که یادآور سیدعلی جان شهیدمان بود شد نماد تمام قد ایشان. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز بعد سمفونی باید برخاست هم ساخته شد. همان که تمام مدت وقتی تصویر تابوت آقا را نشان می‌داد با آن نواخته می‌شد. همان که آن‌قدر تکرار شد که تبدیل شد به موسیقی متن ذهن جمعی یک ملت. تبدیل شد به موسیقی متن زندگیمان حتی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای عزیزم حالا این نوا جاریست در سراسر وجود این ملت این کشور این سرزمین، ایران. که ایران عشقت بود. ایران همه‌ی جانت بود‌. ایران همه‌ی وجودت بود. که تا آخرین روزها فکر ایران و ایرانی بودی. که آخرین درخواستت از مداح مشهور، خواندن ای ایران بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قربانت بروم آقای شهیدم. قربان آن روح لطیفت، که باید برخاست،  سمفونی تشیعت هم لطیف است. حالا هربار که می‌شنوم یاد تو می‌افتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاد تو می‌پیچد در همه‌ی لحظه‌ها، چه زمان تشییع، چه زمان پرچم گردانی و چه در جاده‌ی کربلا که این سمفونی در ذهنم می‌چرخید ومن می‌دیدم اتحاد شیعیان و مسلمانان با وجود تو چقدر بیشتر شد. که افتخار ایران شدی عزیزم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/یک-سمفونی-یک-خاطره-جمعی-و-ملی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>یک سمفونی؛ یک خاطره جمعی و ملی<br /><br />باید برخاست وقتی داشت توسط مداحش خوانده می‌شد در رثای رهبر معظم آیت الله سیدعلی حسینی خامنه‌ای بود. مداحی که در آن می‌گفت ما در عهد خمینی با خامنه‌ای پیمان بستیم. که می‌گفت او در سوگش، در امورش به فاطمیه و حضرت زهرا پناه می‌برد. که می‌گفت پناه مردم است سیدعلی هنگام بلا ها. <br /><br />این مداحی پر شور وقتی اوج گرفت که سیدعلی خامنه‌ای شد شهید سیدعلی خامنه‌ای. زمانی‌که مردم در اوج غصه و گریان از فقدان سایه‌ی سر، دلدار، دلبر،رهبر، پدرشان، داشتند جان می‌دادند. و این مداحی همان‌روزها که یادآور سیدعلی جان شهیدمان بود شد نماد تمام قد ایشان. <br /><br />چند روز بعد سمفونی باید برخاست هم ساخته شد. همان که تمام مدت وقتی تصویر تابوت آقا را نشان می‌داد با آن نواخته می‌شد. همان که آن‌قدر تکرار شد که تبدیل شد به موسیقی متن ذهن جمعی یک ملت. تبدیل شد به موسیقی متن زندگیمان حتی.<br /><br />آقای عزیزم حالا این نوا جاریست در سراسر وجود این ملت این کشور این سرزمین، ایران. که ایران عشقت بود. ایران همه‌ی جانت بود‌. ایران همه‌ی وجودت بود. که تا آخرین روزها فکر ایران و ایرانی بودی. که آخرین درخواستت از مداح مشهور، خواندن ای ایران بود. <br /><br />قربانت بروم آقای شهیدم. قربان آن روح لطیفت، که باید برخاست،  سمفونی تشیعت هم لطیف است. حالا هربار که می‌شنوم یاد تو می‌افتم.<br /><br />یاد تو می‌پیچد در همه‌ی لحظه‌ها، چه زمان تشییع، چه زمان پرچم گردانی و چه در جاده‌ی کربلا که این سمفونی در ذهنم می‌چرخید ومن می‌دیدم اتحاد شیعیان و مسلمانان با وجود تو چقدر بیشتر شد. که افتخار ایران شدی عزیزم. <br /><br />#به_قلم_خودم</p>
</div><div class="item_footer"><p><small><a href="https://paeezstories.kowsarblog.ir/یک-سمفونی-یک-خاطره-جمعی-و-ملی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://paeezstories.kowsarblog.ir/یک-سمفونی-یک-خاطره-جمعی-و-ملی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://paeezstories.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1870957</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دریا می‌شوی به مرور..</title>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/دریا-می-شوی-به-مرور</link>
			<pubDate>16:12:00 +0430 سه شنبه، 10 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه صداقت</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1870944@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;گاهی حوصله نداری! نه برای بحث کردن نه برای جنگیدن نه حتی برای دفاع از حق خودت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی ترجیح می‌دهی سکوت کنی در برابر تمام اتفاقات ریز و درشتی که دورت می‌گذرد. گاهی شاید انتخابت نباشد اما خاموشی را برای خودت بهترین موقعیت تصور می‌کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی مقابل زن مقابلم قرار گرفتم و کاری که می‌خواست انجام دادم، وقتی یک سو تفاهم کوچک پیش آمد که با یک توضیح مختصر من رفع می‌شد و من حتی حوصله آن را نداشتم که آن سو تفاهم را با یک جمله برطرف کنم تا بتوانم از خودم دفاع کنم، فهمیدم که دوباره رفته‌ام در پوسته‌ی خاموشی. در پوسته‌ی سکوت. در پوسته‌ای که می‌توانم ولی نمی‌خواهم از خودم دفاع کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید آن‌قدر تجربه‌ی زندگی پیدا کرده باشم که برای هر مساله‌ی کوچک و پیش پا افتاده‌ای وقت و انرژی ام را صرف نکنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید هم در برابر مشکلات و اتفاقات اصطلاحا پوست کلفت شده‌ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید هم روحم بزرگ‌تر شده و می‌تواند خیلی اتفاقات را در خودش هضم کند. می‌دانم اما که خاصیت بالا رفتن سن همین است. تو را متفاوت می‌کند. وسعت می‌دهد گنجایشت را‌. متعالی می‌کند روحت را. اینکه می‌توانی چشم پوشی کنی از خیلی اتفاقات و حوادث. می‌توانی آن را مثل دریا درون خودت بکشی و حلش کنی. نسبت به برخی اتفاقات، حرف‌ها، حوادث این حس را پیدا کرده‌ام. حس اینکه درونم حل می‌شوند تا اینکه بخواهند بحران شوند. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوب یا بد، عجیب یا معمولی، این ویژگی جدید را دوست دارم. اینکه هرچیزی ارزش جنگیدن و دفاع کردن ندارد! &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/دریا-می-شوی-به-مرور&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی حوصله نداری! نه برای بحث کردن نه برای جنگیدن نه حتی برای دفاع از حق خودت.</p>
<p>گاهی ترجیح می‌دهی سکوت کنی در برابر تمام اتفاقات ریز و درشتی که دورت می‌گذرد. گاهی شاید انتخابت نباشد اما خاموشی را برای خودت بهترین موقعیت تصور می‌کنی.</p>
<p>وقتی مقابل زن مقابلم قرار گرفتم و کاری که می‌خواست انجام دادم، وقتی یک سو تفاهم کوچک پیش آمد که با یک توضیح مختصر من رفع می‌شد و من حتی حوصله آن را نداشتم که آن سو تفاهم را با یک جمله برطرف کنم تا بتوانم از خودم دفاع کنم، فهمیدم که دوباره رفته‌ام در پوسته‌ی خاموشی. در پوسته‌ی سکوت. در پوسته‌ای که می‌توانم ولی نمی‌خواهم از خودم دفاع کنم.</p>
<p> </p>
<p>شاید آن‌قدر تجربه‌ی زندگی پیدا کرده باشم که برای هر مساله‌ی کوچک و پیش پا افتاده‌ای وقت و انرژی ام را صرف نکنم.</p>
<p>شاید هم در برابر مشکلات و اتفاقات اصطلاحا پوست کلفت شده‌ام.</p>
<p>شاید هم روحم بزرگ‌تر شده و می‌تواند خیلی اتفاقات را در خودش هضم کند. می‌دانم اما که خاصیت بالا رفتن سن همین است. تو را متفاوت می‌کند. وسعت می‌دهد گنجایشت را‌. متعالی می‌کند روحت را. اینکه می‌توانی چشم پوشی کنی از خیلی اتفاقات و حوادث. می‌توانی آن را مثل دریا درون خودت بکشی و حلش کنی. نسبت به برخی اتفاقات، حرف‌ها، حوادث این حس را پیدا کرده‌ام. حس اینکه درونم حل می‌شوند تا اینکه بخواهند بحران شوند. </p>
<p>خوب یا بد، عجیب یا معمولی، این ویژگی جدید را دوست دارم. اینکه هرچیزی ارزش جنگیدن و دفاع کردن ندارد! </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://paeezstories.kowsarblog.ir/دریا-می-شوی-به-مرور">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://paeezstories.kowsarblog.ir/دریا-می-شوی-به-مرور#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://paeezstories.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1870944</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>خیلی دور خیلی نزدیک</title>
			<link>https://paeezstories.kowsarblog.ir/خیلی-دور-خیلی-نزدیک-4</link>
			<pubDate>16:47:00 +0430 دوشنبه، 9 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه صداقت</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1870878@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;🔸🔹🔸 شاید خیلی دور شاید خیلی نزدیک!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی سنم کم‌تر بود، افق دیدم نسبت به دنیا کوچک‌تر بود. همه فکر و ذکرم آینده بود. پی آرزوهای کوچک و بزرگم بودم، که برآورده‌شان کنم. آن موقع‌ها واژه مرگ برایم نامفهموم بود. در ذهنم این واژه محلی از اعراب نداشت. آن‌قدر دست نیافتنی که آن را مثل سیاره‌ای خیلی دورتر از زمین می‌دیدم. اصلا به آن فکر هم نمی‌کردم. مرگ برایم هاله‌ای از مه غلیظ بود، که خیلی دورتر از من در جنگل‌های ناکجا آباد سیر می‌کرد. خیلی دورتر از آنچه تصورش را بکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها اما، می‌بینم مرگ خیلی هم دور نیست. وقتی دوستم زهرا را که از من کوچک‌تر بود، از دست دادم! وقتی دوست دیگرم سمیرا که هم سنم بود، بر اثر عارضه قلبی از دنیا رفت! وقتی هدی را در تصادف جاده‌ای از دست دادیم! وقتی خیلی‌های دیگر، دار فانی را وداع گفتند! وقتی اطرافیانم مثل برگ‌ خزان، یک به یک از درخت زندگی کَنده شدند و روی زمین قبر افتادند! به راستی مرگ چه رازآمیز است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگ، این مرکب ناشناخته، هر روز از مقابل در خانه‌مان گذر می‌کند و به اهالی خانه سر می‌زند؛ روزی پنج بار! من اما گاهی آن‌قدر غرق زندگی می‌شوم، که آن را نادیده می‌گیرم. خداوند هر روز به جان‌های ما هشدار می‌دهد. اینکه این سرنوشتی‌است که روزی سراغ تو هم خواهد آمد. شاید خیلی دور، شاید خیلی نزدیک! اینکه اگر نجنبم فرصتم از دست می‌رود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها هرچه سن و سالم بیشتر می‌شود، انگار به خط پایان نزدیک‌تر می‌شوم. هشدارهای خدا همان اطرافیانی هستند که می‌روند و من در مجلس غم‌شان شرکت می‌کنم. حس غریبی است. خیلی تلخ است. حس اینکه ممکن است نفر بعدی من باشم. ممکن است خدا من را برای سفر آخرت انتخاب کرده باشد. لحظه‌ای که بگویند وقتت تمام است و سوت آخر بازی را بزنند، در چه حالی خواهم بود؟ در آن لحظه آخر چه می‌کنم؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا زاد و توشه‌ام برای آغاز سفر آخرتم کافی است؟ کدام کفه ترازوی اعمالم می‌چربد؟ اعمال صالحم بیشتر است یا گناهانم؟ با این تلنگرها خدا می‌خواهد به من بگوید بار سفرت را آماده کن. تو چه می‌دانی؟ شاید وقت سفرت خیلی دور یا خیلی نزدیک باشد! آخر خودش در قرآن کریم فرموده: “قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقیکُم”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: سوره مبارکه جمعه آیه 8&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;✍🏻به قلم: #فاطمه_صداقت 🌸🍃&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://paeezstories.kowsarblog.ir/خیلی-دور-خیلی-نزدیک-4&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>🔸🔹🔸 شاید خیلی دور شاید خیلی نزدیک!<br /><br />وقتی سنم کم‌تر بود، افق دیدم نسبت به دنیا کوچک‌تر بود. همه فکر و ذکرم آینده بود. پی آرزوهای کوچک و بزرگم بودم، که برآورده‌شان کنم. آن موقع‌ها واژه مرگ برایم نامفهموم بود. در ذهنم این واژه محلی از اعراب نداشت. آن‌قدر دست نیافتنی که آن را مثل سیاره‌ای خیلی دورتر از زمین می‌دیدم. اصلا به آن فکر هم نمی‌کردم. مرگ برایم هاله‌ای از مه غلیظ بود، که خیلی دورتر از من در جنگل‌های ناکجا آباد سیر می‌کرد. خیلی دورتر از آنچه تصورش را بکنم.<br /><br />این روزها اما، می‌بینم مرگ خیلی هم دور نیست. وقتی دوستم زهرا را که از من کوچک‌تر بود، از دست دادم! وقتی دوست دیگرم سمیرا که هم سنم بود، بر اثر عارضه قلبی از دنیا رفت! وقتی هدی را در تصادف جاده‌ای از دست دادیم! وقتی خیلی‌های دیگر، دار فانی را وداع گفتند! وقتی اطرافیانم مثل برگ‌ خزان، یک به یک از درخت زندگی کَنده شدند و روی زمین قبر افتادند! به راستی مرگ چه رازآمیز است.<br /><br />مرگ، این مرکب ناشناخته، هر روز از مقابل در خانه‌مان گذر می‌کند و به اهالی خانه سر می‌زند؛ روزی پنج بار! من اما گاهی آن‌قدر غرق زندگی می‌شوم، که آن را نادیده می‌گیرم. خداوند هر روز به جان‌های ما هشدار می‌دهد. اینکه این سرنوشتی‌است که روزی سراغ تو هم خواهد آمد. شاید خیلی دور، شاید خیلی نزدیک! اینکه اگر نجنبم فرصتم از دست می‌رود. <br /><br />این روزها هرچه سن و سالم بیشتر می‌شود، انگار به خط پایان نزدیک‌تر می‌شوم. هشدارهای خدا همان اطرافیانی هستند که می‌روند و من در مجلس غم‌شان شرکت می‌کنم. حس غریبی است. خیلی تلخ است. حس اینکه ممکن است نفر بعدی من باشم. ممکن است خدا من را برای سفر آخرت انتخاب کرده باشد. لحظه‌ای که بگویند وقتت تمام است و سوت آخر بازی را بزنند، در چه حالی خواهم بود؟ در آن لحظه آخر چه می‌کنم؟ <br /><br />آیا زاد و توشه‌ام برای آغاز سفر آخرتم کافی است؟ کدام کفه ترازوی اعمالم می‌چربد؟ اعمال صالحم بیشتر است یا گناهانم؟ با این تلنگرها خدا می‌خواهد به من بگوید بار سفرت را آماده کن. تو چه می‌دانی؟ شاید وقت سفرت خیلی دور یا خیلی نزدیک باشد! آخر خودش در قرآن کریم فرموده: “قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقیکُم”<br /><br /><br /><br />پ.ن: سوره مبارکه جمعه آیه 8<br /><br />✍🏻به قلم: #فاطمه_صداقت 🌸🍃<br />#به_قلم_خودم</p>
<p><br /><br /><br /></p>
</div><div class="item_footer"><p><small><a href="https://paeezstories.kowsarblog.ir/خیلی-دور-خیلی-نزدیک-4">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://paeezstories.kowsarblog.ir/خیلی-دور-خیلی-نزدیک-4#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://paeezstories.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1870878</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
