بانوی نگهبان
بانوی نگهبان!
کتاب را که باز میکردم هُرم داغ بیابانهای اطراف مکه به صورتم میخورد. از روی تپههای شنی و پستی و بلندیها، میرفتم سمت خیمهای که حضرت محمد (ص) در آن نگهداری میشد. قاطی ماجرای سه کاهنی میشدم که برای بردن ایشان آمده بودند. که با صندوقهای پر از اشیاء نایاب و گرانقیمت آمده بودند تا حلیمه و شوهرش حارث را راضی کنند دست از سر محمد (ص) بردارند و آن طفل معصوم که روی کتفش نشانهای دارد به آنها بدهند.
کتاب هم گرمای آن روزهای بیابانهای مکه را دارد و هم سراسر نفسگیر است از عاقبت تصمیم حارث و بانو حلیمه. که هر انسانی در آن موقعیت وسوسه میشود. که محمد(ص) چهارساله، پیامبر آخرالزمان، آنقدر برایشان مهم است که پولهای کلانی خرج کنند.
کتاب را که تمام میکنی با خود میگویی، بانو حلیمه جان، چه لحظههای پر اضطرابی را پشت سر گذاشتی؟ چقدر قلب نازک و حساست تپید در آن یک روز؟ چقدر رنجیدی و مشقت کشیدی تا توانستی محمد(ص) را از چنگ آن خبیثان برهانی.
بانو حلیمه جان! اسمت در هیچجایی از زندگیهامان نیست. تویی که اگر نگهبان پیامبر نبودی، حالا معلوم نبود چه بر سرمان میآمد؟ آنقدر با ارزش بودی که شدی نگهبان آخرین پیامبر خدا. چه با عظمت و خانم بودی بانو جان! تاریخ به تو مدیون است. بابت تمام دلهرهها و اضطرابها و پریشانیهایی که در راه محافظت از پیامبر کشیدی.
کتاب سه کاهن را آنقدر دوست داشتم که زودتر از بقیهی کتابها تمامش کردم. کتابی که نگاه تازهای به من داد از کودکی پیامبرم. که اینبار قهرمانش زن بود. زنی ساده و روستایی.
#گردش_کتابی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن

فرم در حال بارگذاری ...
فید نظر برای این مطلب