28
فروردین

موقعیت: عوارضی!

موقعیت: عوارضی!

قسمت دوم

#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی

آن شب دلم می خواست بروم پیاده روی مسجد. شعار بدهم حداقل. ولی باید می رفتم عوارضی. حالا یک بار که طوری نمی شد. خلاصه دست بچه ها را گرفتیم و راه افتادیم آن جا. مثل هر شب از ابتدای مسیر همسر گفت: « پرچم ها بیرون از شیشه!»

کم کم رسیدیم. از دور صداهایی می آمد. در آن تاریکی خیابان که نورهایی کم سو دیده می شدند توانستم یک خانم را تشحیص دهم که در حال پرچم گرداندن است. او را می شناختم. منصوره سادات را قبلا دیده بودم. در دیدار خانواده شهید 3 ساله ای که رفته بودیم. اولین بار او را آن جا دیدم. ضمن اینکه از او خوشم هم می آمد. هنری بود. حتی کتاب هایم را دوست داشت بخواند.

از ماشین پیاده شدیم. با او سلام و علیک کردم. سال نو را تبریک گفتم. شهادت برادرش را هم تسلیت. برادرش را در همان روز اولی که آقا شهید شده بودند از دست داده بود. حالا شده بود خواهر شهید.

کمی با هم حرف زدیم. سپس همسر پرچمی به من داد تا تکان دهم. موقعیت را بخواهم بگویم ماشین را روبروی مسجد اهل بیت پارک کرده بودیم. من کمی جلوتر از ماشین ایستاده بودم. خیلی جلو نیامده بودم. مثلا با خودم می گفتم بروم جلو ماشین می زند لت و پارم می کند. در این تاریکی که کسی من را نمی بیند.

همسر من و منصوره و دو سه روحانی دیگر که از دوستان همسر بودند جایشان فرق داشت. آن ها روی سکو هایی که در چند ردیف قرار داشتند تا ماشین ها از بینشان عبور کنند ایستاده بودند.

منصوره به هوای بچه هایش که در ماشین بودند می رفت و می آمد. من تنها ایستاده بودم.صدای مداحی می آمد.همان مداحی های معروف این شب ها. آن جا پرچم تکان می دادم و به عکس آقا خیره بودم. که روی یک بنر بزرگ بالای پل عابر پیاده نصب شده بود. راستش را بگویم اصلا موقعیت را دوست نداشتم!

#ادامه_دارد_ان‌شاءالله


free b2evolution skin