20
شهریور

بانوی نگهبان

بانوی نگهبان!

کتاب را که باز می‌کردم هُرم داغ بیابان‌های اطراف مکه به صورتم می‌خورد. از روی تپه‌های شنی و پستی و بلندی‌ها، می‌رفتم سمت خیمه‌ای که حضرت محمد (ص) در آن نگهداری می‌شد. قاطی ماجرای سه کاهنی می‌شدم که برای بردن ایشان آمده بودند. که با صندوق‌های پر از اشیاء نایاب و گران‌قیمت آمده بودند تا حلیمه و شوهرش حارث را راضی کنند دست از سر محمد (ص) بردارند و آن طفل معصوم که روی کتفش نشانه‌ای دارد به آن‌ها بدهند.
کتاب هم گرمای آن روزهای بیابان‌های مکه را دارد و هم سراسر نفس‌گیر است از عاقبت تصمیم حارث و بانو حلیمه. که هر انسانی در آن موقعیت وسوسه می‌شود. که محمد(ص) چهارساله، پیامبر آخرالزمان، آن‌قدر برایشان مهم است که پول‌های کلانی خرج کنند.

کتاب را که تمام می‌کنی با خود می‌گویی، بانو حلیمه جان، چه لحظه‌های پر اضطرابی را پشت سر گذاشتی؟ چقدر قلب نازک و حساست تپید در آن یک روز؟ چقدر رنجیدی و مشقت کشیدی تا توانستی محمد(ص) را از چنگ آن خبیثان برهانی.

بانو حلیمه جان! اسمت در هیچ‌جایی از زندگی‌هامان نیست. تویی که اگر نگهبان پیامبر نبودی، حالا معلوم نبود چه بر سرمان می‌آمد؟ آن‌قدر با ارزش بودی که شدی نگهبان آخرین پیامبر خدا. چه با عظمت و خانم بودی بانو جان! تاریخ به تو مدیون است. بابت تمام دلهره‌ها و اضطراب‌ها و پریشانی‌هایی که در راه محافظت از پیامبر کشیدی.

کتاب سه کاهن را آن‌قدر دوست داشتم که زودتر از بقیه‌ی کتاب‌ها تمامش کردم. کتابی که نگاه تازه‌ای به من داد از کودکی پیامبرم. که این‌بار قهرمانش زن بود. زنی ساده و روستایی.
#گردش_کتابی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن


free b2evolution skin
19
شهریور

خانوم ماه من

خانوم‌ماهِ من

اسمش را داخل یکی از گروه‌های کتاب‌خوانی شنیدم. چیزی که باعث شد نسبت به خواندن کتاب کنجکاو شوم صحبت‌های افراد گروه بود. که می‌گفتند چقدر در کتاب مرگ رخ داده یا چقدر صبور هستند یا تحمل مرگ فرزند سخت است.

طاقت نیاوردم. در کتاب‌فروشی چهارشنبه‌بازار از بانو گلشنی خریدمش. آن موقع «ام علا» دستم بود. حسابی در حال و هوای خانه‌ی شهدا بودم.

شروعش کردم. همان صفحات اول، نخستین مرگ اتفاق افتاد. و من کنجکاوانه بقیه‌اش را خواندم. و باز هم مرگ و باز هم مرگ. چیزی که جذاب بود قدرت زنان این کتاب بود‌. این‌قدر شجاع بودند و توکلشان در حد بالایی قرار داشت که ناخودآگاه غبطه می‌خوردم.
کتابی که برخلاف بعضی کتب دیگر، خشک نبود. یک خطی نبود. زاویه‌های مختلف زندگی زنانش را نشان می‌داد. هم عاشقانه بود؛ که همه می‌دانند عشق نمک هر داستانیست، هم طنز داشت هم دلاوری و شجاعت.

عشق را می‌شد در نگاه‌های شهید شیرعلی به خانوم‌ناز دید. عشق را می‌شد از سرخ و سفید شدن خانوم‌ناز در مواجهه با همسرش دید که هربار انگار بار اولش است که همسرش را می‌بیند؛ همین‌قدر نوبرانه و ناب. مردانگی را می‌شد در مبارزات شهید شیرعلی قبل از انقلاب دید. پدرانگی را می‌شد در قربان‌صدقه‌هایی که برای فرزندانش می‌رفت دید.

خانوم‌ماه قصه‌ی زندگیست. نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر. پر از حس‌های ناب است. پر از لحظه‌های ساده‌ای که در زندگی روزانه گاهی به سادگی از کنارش عبور می‌کنیم.
کتاب که تمام شد با خودم گفتم:« خانوم‌ماه، خوش به حالت! تو کجایی و من کجا. و این شعر تداعی شد در ذهنم:

هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندرخم یک کوچه‌ایم!

#مدار_نوشتن
#گردش_کتابی
#به_قلم_خودم

1789046431_-_.jpg


free b2evolution skin
17
شهریور

انسانیت مدرن جایش بین ما نیست

انسانیت مدرن جایش بین ما نیست !


اصلاً معلوم هست ما آدم‌ها داریم چه بلایی سر خودمان می‌آوریم؟! حتماً باید یکی بمیرد تا آدم یادش بیفتد چقدر او را دوست دارد؟ همین هفته‌ی پیش که تماس گرفت و گفت فلانی بیا برویم بیرون یک دوری بزنیم چه گفتی؟ گفتی سرم شلوغ است. بعدا می‌آیم.
شاید او می‌خواست درددل کند. شاید می‌خواست از غمی کهنه بگوید. شاید می‌خواست با تو چیزی را درمیان بگذارد که نگفتنی است. اصلا شاید می‌خواست رویت را ببیند.
عکس و فیلم و تماس تصویری مجازی که آغوش و بوسه‌ی واقعی نمی‌شود. چت‌ها و کلماتی که در متن پیام‌ها ردیف می‌کنیم قربانت بروم و دورت بگردم واقعی نمی‌شود.
شاید او می‌خواست برای آخرین بار تو را ببیند. شاید می‌خواست بگوید فلانی ممکن است دیگر در این عالم نباشم. ممکن است فردا روزی حسرت همین یک لحظه‌ی دیدار را بخوری.
این بعدا گفتن‌ها، این تعویق انداختن‌ها، اینکه خیالمان راحت است همیشه وقت هست زنگ خطر است. زنگ خطری برای روابط و رفت ‌و آمدها. زنگ خطری برای دور شدن آدم‌ها از هم. زنگ خطری برای انسانیت مدرن!

#به_قلم_خودم
#پل_کلمات
#بر_مدار_نوشتن


free b2evolution skin
10
شهریور

یک سمفونی یک خاطره جمعی و ملی

یک سمفونی؛ یک خاطره جمعی و ملی

باید برخاست وقتی داشت توسط مداحش خوانده می‌شد در رثای رهبر معظم آیت الله سیدعلی حسینی خامنه‌ای بود. مداحی که در آن می‌گفت ما در عهد خمینی با خامنه‌ای پیمان بستیم. که می‌گفت او در سوگش، در امورش به فاطمیه و حضرت زهرا پناه می‌برد. که می‌گفت پناه مردم است سیدعلی هنگام بلا ها.

این مداحی پر شور وقتی اوج گرفت که سیدعلی خامنه‌ای شد شهید سیدعلی خامنه‌ای. زمانی‌که مردم در اوج غصه و گریان از فقدان سایه‌ی سر، دلدار، دلبر،رهبر، پدرشان، داشتند جان می‌دادند. و این مداحی همان‌روزها که یادآور سیدعلی جان شهیدمان بود شد نماد تمام قد ایشان.

چند روز بعد سمفونی باید برخاست هم ساخته شد. همان که تمام مدت وقتی تصویر تابوت آقا را نشان می‌داد با آن نواخته می‌شد. همان که آن‌قدر تکرار شد که تبدیل شد به موسیقی متن ذهن جمعی یک ملت. تبدیل شد به موسیقی متن زندگیمان حتی.

آقای عزیزم حالا این نوا جاریست در سراسر وجود این ملت این کشور این سرزمین، ایران. که ایران عشقت بود. ایران همه‌ی جانت بود‌. ایران همه‌ی وجودت بود. که تا آخرین روزها فکر ایران و ایرانی بودی. که آخرین درخواستت از مداح مشهور، خواندن ای ایران بود.

قربانت بروم آقای شهیدم. قربان آن روح لطیفت، که باید برخاست، سمفونی تشیعت هم لطیف است. حالا هربار که می‌شنوم یاد تو می‌افتم.

یاد تو می‌پیچد در همه‌ی لحظه‌ها، چه زمان تشییع، چه زمان پرچم گردانی و چه در جاده‌ی کربلا که این سمفونی در ذهنم می‌چرخید ومن می‌دیدم اتحاد شیعیان و مسلمانان با وجود تو چقدر بیشتر شد. که افتخار ایران شدی عزیزم.

#به_قلم_خودم


free b2evolution skin
10
شهریور

دریا می‌شوی به مرور..

گاهی حوصله نداری! نه برای بحث کردن نه برای جنگیدن نه حتی برای دفاع از حق خودت.

گاهی ترجیح می‌دهی سکوت کنی در برابر تمام اتفاقات ریز و درشتی که دورت می‌گذرد. گاهی شاید انتخابت نباشد اما خاموشی را برای خودت بهترین موقعیت تصور می‌کنی.

وقتی مقابل زن مقابلم قرار گرفتم و کاری که می‌خواست انجام دادم، وقتی یک سو تفاهم کوچک پیش آمد که با یک توضیح مختصر من رفع می‌شد و من حتی حوصله آن را نداشتم که آن سو تفاهم را با یک جمله برطرف کنم تا بتوانم از خودم دفاع کنم، فهمیدم که دوباره رفته‌ام در پوسته‌ی خاموشی. در پوسته‌ی سکوت. در پوسته‌ای که می‌توانم ولی نمی‌خواهم از خودم دفاع کنم.

 

شاید آن‌قدر تجربه‌ی زندگی پیدا کرده باشم که برای هر مساله‌ی کوچک و پیش پا افتاده‌ای وقت و انرژی ام را صرف نکنم.

شاید هم در برابر مشکلات و اتفاقات اصطلاحا پوست کلفت شده‌ام.

شاید هم روحم بزرگ‌تر شده و می‌تواند خیلی اتفاقات را در خودش هضم کند. می‌دانم اما که خاصیت بالا رفتن سن همین است. تو را متفاوت می‌کند. وسعت می‌دهد گنجایشت را‌. متعالی می‌کند روحت را. اینکه می‌توانی چشم پوشی کنی از خیلی اتفاقات و حوادث. می‌توانی آن را مثل دریا درون خودت بکشی و حلش کنی. نسبت به برخی اتفاقات، حرف‌ها، حوادث این حس را پیدا کرده‌ام. حس اینکه درونم حل می‌شوند تا اینکه بخواهند بحران شوند. 

خوب یا بد، عجیب یا معمولی، این ویژگی جدید را دوست دارم. اینکه هرچیزی ارزش جنگیدن و دفاع کردن ندارد! 


free b2evolution skin