6
آذر

رمان تیرا

🍃 ﷽ 🍃 #تیرا 📚 ✍🏻فاطمه‌صداقت #قسمت_12 نگاه خیره‌ام روی کشور ثابت ماند. مادرم همیشه زحمتمان را می‌کشید. کمی کج خلق بود کمی با حرف‌هایش روز روشن آدم را شب سیاه می‌کرد ولی از ته دلش دلسوز بود. مهربان بود. زبانش گزنده بود و قلبش رقیق. -بیا راحل‌. سفره رو ببر… بیشتر »

free b2evolution skin
2
آذر

رمان تیرا

🍃 ﷽ 🍃 #تیرا 📚 ✍🏻فاطمه‌صداقت #قسمت_11 آن چشمان درشتش که وغ زد فهمیدم کار خود بی‌فکرش بوده است. کنار جعبه‌ها نشست. دستی به موهایش کشید و بند تاپ صورتی رنگش را روی دوشش تنظیم کرد. -براش قهوه بردم، پرسید از تیرا چه خبر؟ منم گفتم به سلامتی شنبه اسباب کشی… بیشتر »

free b2evolution skin