رمان تیرا
🍃 ﷽ 🍃
#تیرا 📚
✍🏻فاطمهصداقت
#قسمت_18
هنوز هم یاد بو و طعم غذای خانهی پدری هوش از سرم میبرد. هنوز هم با رفتن به خاطرات و سرک کشیدن در کوچه پسکوچههای گذشته، حالم دگرگون میشد. به خودم آمدم. تمام غذا را خورده بودم. دستانم را دو طرف سینی گذاشتم. آن را بلند کردم و سمت سینک رفتم. باید اول آشپزخانه را میچیدم. سمت کارتنی رفتم که شویندهها داخلش بود. مایع را برداشتم و سمت سینک رفتم. بشقاب را شستم. بعد نگاهی به آن انداختم. چند پَر دستمال کاغذی رویش کشیدم تا خشک شود. برق افتاده بود. داخل سینی گذاتشم و خواستم بیرون بروم که یک لحظه یاد مامان کشورم افتادم. همیشه میگفت ظرف همسایه را خالی پس نده. شده دو شاخه گل داخلش بگذاری بگذار ولی پر باشد. پوفی کردم و سینی را روی اوپن برگرداندم. با خودم فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که برای نیکی چیزی بخرم. باید با مغازههای اطراف هم آشنا میشدم. کیفم را برداشتم. از خانه بیرون زدم. مشغول پوشیدن کفشهایم بودم که صداهایی از واحد روبرو شنیدم:
-دستت طلا خانومی. خیلی خوشمزه بود.
-نوش جونت احسان جون. باز هم بکش.
-نه دیگه جا ندارم. بده این نیکی بخوره تپل بشه دختر بابا.
نفس عمیقی کشیدم. چرا آن خانواده و صمیمیتشان اینقدر در چشمم زیبا جلوه میکرد؟ انگار که حس میکردم خوشبختترین آدمهای روی زمین هستند. لبخند کم جانی روی لبهایم نشست. دکمه آسانسور را زدم. چند لحظه معطل شدم. در آن فاصله صدای جیغ و داد نیکی میآمد. صدای پدرش هم:
-صبر کن الان میگیرمت. وروجک.
همان لحظه صدای آمدن آسانسور میگفت که باید بروم. در را باز کردم و وارد شدم.
محلهی جدید مغازهی زیادی نداشت. باید کمی پیادهروی میکردم تا به جایی برسم. ساختمانهای چندسال ساخت و قدیمی نشان از کهنسال بودن محله داشت. محله قدیمی بود ولی معروف و اسم و رسمدار.
داخل مغازهای شدم. برای نیکی یک بسته پاستیل و برای شیرین یک بسته لواشک خریدم. برای خانه هم کمی خرت و پرت گرفتم. آن را حساب کردم و بیرون زدم. ظهر بود و محله خلوت. آرام آرام و قدم زنان سمت خانه به راه افتادم. از دور احسان را دیدم. سوار پرایدی شد و راه افتاد. نزدیک پیچ کوچه ایستاد. من هم ایستادم. از ماشین پیاده شد و رو به من کرد:
-کمک میخواین؟ خیلی زیادن.
با سر به سمت کیسهها اشاره کرد. یک نگاه به دستهایم و نگاهی به سر متمایل به پایین احسان انداختم.
-نه بفرمایید. خودم میبرم.
یکی نبود بگوید تو که داری مثل یخ روی زمین آب میشوی چه به کمک به من. آن هم در محلهای که آدمهایش مقید هستند. اصلا آنجا را لادن به من معرفی کرده بود. میگفت محلهی خوب و قدیمی است که آدمهای معتقد و مقید در آن زندگی میکنند. برای تو که مجردی و تنها بهترین گزینه است. داخل بنگاه به من گفته بود شک نکنم که آنجا آدم نخاله پیدا نمیشود. نمیدانم چرا آن لحظه که گفته بود نخاله یاد نادر افتاده بودم.
-نه زحمتی نیست.
با صدای احسان دوباره وسط کوچه مقیددار برگشتم. ماشین را خاموش کرد. سمتم آمد و کیسهها را گرفت. بدون گفتن هیچ حرفی خودش جلو جلو قدم برداشت تا به در خانه رسید. کمکم داشتم به نتیجهگیریهای اولیهام شک میکردم. ولی وقتی کنار در رسیدم و او حتی سرش را بلند نکرد تا نگاهم کند و با خداحافظی سرسری رفت دوباره نظرم برگشت. بستهها را برداشتم و داخل خانه شدم. ناخودآگاه نگاهی به انتهای کوچه انداختم. او رفته بود. در را بستم. به کارش فکر کردم. در دلم خندیدم.″خر نشو تیرا. هیچ گربهای محض رضای خدا موش نمیگیره!″

فرم در حال بارگذاری ...
فید نظر برای این مطلب