17
فروردین

رمان تیرا

🍃 ﷽ 🍃
#تیرا 📚
✍🏻فاطمه‌صداقت
#قسمت_19

پاستیل و لواشک را داخل سینی گذاشتم و مقابل در واحد ایستادم. چند تقه به در زدم. صدای پای نیکی می‌آمد. در را که باز کرد با دیدنم خندید. جلو آمد و نگاهم کرد. روی سرش دست کشیدم. مادرش هم آمد. این تلوتلو خوردن شیرین و شکمی که رو به زمین متمایل بود می‌گفت که همین روزها صدای بچه در خانه‌شان خواهد پیچید. با دیدن سینی داخل دستم دستش را جلو آورد. چشمانش برق زد.

-لواشک!

کمی خم شد و سینی را سمت نیکی گرفت:

-فکر کنم پاستیل هم مال تو باشه نیکی.

نیکی از خوشحالی بالا و پایین پرید. پاستیلش را برداشت و رفت. شیرین دوباره راست ایستاد. نفس عمیقی کشید. انگار که برای هر حرکت اضافی باید حسابی اکسیژن مصرف می‌کرد.

-اگه کاری داشتی تیرا خانوم، کمکی چیزی بگو من بیام. بی کارم تا شب که احسان بیاد.

سرم را جنباندم و داخل واحد برگشتم. مانتو و روسری را کندم. از داخل چمدان شلوارک و تیشرتم را درآوردم و روی مبل نشستم. باید اول برنامه‌ریزی می‌کردم. نگاهی به اتاق‌ها و سالنم انداختم. بعد بلند شدم. هر جعبه را سمت محل موردنظرش گذاشتم. روسری را روی سرم بستم تا روی سرم غبار ننشیند. پخش موبایل را روشن کردم و مشغول شدم. جعبه‌های مخصوص آشپزخانه را یکی‌‌یکی خالی کردم. مرتب و منظم داخل کابینت‌ها چیدم. هرکارتن را هم داخل کارتن دیگری می‌چپاندم. این چپاندن کارتن‌ها برایم سرگرمی هم بود و خستگی‌ام را رفع می‌کرد.

یک‌بار هانیه گفته بود:«تو چقدر حوصله داری. من که هرچی بخوام می‌رم می‌خرم. دیگه کارتن چیزیه که تو اونو نگهداری و تو هم بچپونی؟»

هانیه حق داشت. او که هیچ وقت حتی غصه‌ی یک روز نرفتن به استخرش را نداشت نمی‌توانست درک کند زندگی چقدر بالا و پایین دارد. لادن که آن روز نام هانیه را برد دوباره نامش مثل تکه‌ای زغال روی رگ‌های مغزم نشست و ذره ذره به مغزم بخار داد. هنوز هم یادش آزارم می‌داد. کارتن‌ها را رها کردم و نشستم. در آن عصر تابستانی، نسیم مطبوعی پوستم را قلقلک می‌داد. نمی‌خواستم به آن روزها برگردم. نه اصلا نمی‌خواستم. لعنت به لادن که همیشه حالم را خراب می‌کرد. چه خودش چه برادر حال به هم زنش! من اما رفتم. رفتم به ناکجا آباد تاریخ‌دان ذهنم!

تازه وارد خوابگاه شده بودم. از شانس خوبی که داشتم توانسته بودم طبقه‌ی اول اتاق پیدا کنم و مجبور نباشم برای رسیدن آسانسور معطل بمانم یا رفتن به طبقات دیگر از پله استفاده کنم. هر اتاق دو تخت دو نفره داشت و این یعنی باید با سه نفر دیگر کنار خودم زندگی می‌کردم. اتاق‌ها کوچک بودند و زندگی در آن‌جا دشوار به نظر می‌رسید. به اتاق نگاه می‌کردم که دو دختر بعد از من آمدند. یکیشان خیلی لاغر بود و یکی خیلی چاق. آن که لاغر بود تیپ و ظاهر لوکسی داشت. معلوم بود که از خانواده‌ای متمول است. آن که چاق بود اما معمولی بود؛ درست مثل خودم. من را که دیدند سمتم آمدند.

-تو هم این‌جایی؟

با سر علامت دادم که بله منم این‌جا هستم. نگاهی به سر تا پایم انداختند. آن که چاق بود چینی به بینی‌اش داد و آن‌که لاغر بود پشت چشم نازک کرد. حس می‌کردم از چادرم خوششان نمی‌آید. آن‌که چاق بود رو به لاغر کرد:

-هانی بیا بریم به مسئولش بگیم ما نمی‌تونیم با دو نفر دیگه باشیم. اتاق دو تخته بدن.

پس آن‌که لاغر بود اسمش هانیه بود.

-زری مگه این‌جا هتله بریم اتاق دو تخته سفارش بدیم. نشنیدی اون مسئولش چی گفت؟ گفت همینه که هست.

آن که چاق بود هم زری بود. چه زود آشنا شدم. روی تختی گوشه‌ی دیوار نشستم. با چمدان‌ها و وسیله‌هایشان آمدند و مقابلم نشستند.

-بچه کجایی چارقد به سر؟

این زری زبانش تند و تلخ بود به گمانم.

-چطور مگه؟

پقی زیر خنده زد:

-اینو باش. می‌خواد اطلاعات نده مثلا. بیین این‌جا خوابگاهه نه سازمان امنیتی! اسمتو که می‌تونی بگی حداقل؟

چند نفس عمیق کشیدم:

-راحله.

بعد بی توجه به او چادرم را درآوردم. تا کردم. روی تختم نشستم. هانیه از داخل جیبش گوشی درآورد. باورم نمی‌شد که او گوشی داشته باشد. نگاه هاج و واجم را که دیدند زری با آرنج به پهلوی هانیه زد:

-ببین حواست باشه به گوشیت.

بعد هم با سر به من اشاره کرد. از این حرکتش بدم آمد. فکر کرده بود من چه آدمی هستم؟ آن لحظه حس کردم طاقت هم‌اتاقی بودن با او را نخواهم داشت! هانیه نگاهی به من انداخت. کمی درچهره‌ام دقیق شد. ناخواسته دستم را روی صورتم کشیدم. ابروهای پیوندی هانیه که زیرشان را تمیز کرده بود او را نمکی نشان می‌داد. زری هم با آن صورت گرد و زبان تندش بیشتر وحشتناک بود.

-زری خجالت بکش. این‌جا دانشگاهه. سر چهارراه که نیست هرکسی رو راه بدن!

بعد رو به من کرد:

-ببخشیدش. زبونش درازه ولی قلبش مهربونه!

دلم از این حمایت غنج رفت. حساب هانیه را از زری جدا کردم. اصلا جرقه‌ی دوستی و علاقه ما به هم شاید از همان حمایت ریز و محو ایجاد شد.


free b2evolution skin


فرم در حال بارگذاری ...