رمان تیرا
🍃 ﷽ 🍃
#تیرا 📚
✍🏻فاطمهصداقت
#قسمت_20
صدای زنگ گوشیام باعث شد از زیر سایهی حمایت هانیه و حماقت خودم بیرون بیایم و به سمت مبل گوشهی پذیرایی بدوم. میان راه سمت راست پهلویم به گوشهی اوپن خورد و باعث شد پهلویم درد بگیرد. با دست پهلویم را گرفتم و درحالیکه چهرهام از درد فشرده شده بود تماس را جواب دادم.
-لادن تو کار و زندگی نداری؟
صدای خندهاش حرصیام کرد:
-وا تیرا تو که اینقدر خنگ نبودی. امشب مهمونیه نادره دیگه. حتما هنوز حاضر هم نشدی!
روی پیشانیام دست کشیدم. چرا یادم نبود؟ اصلا نمیرفتم. به درک. برایم مهم نبود. نه خودش نه برادرش.
-نمیام خستهم.
میتوانستم قیافهی زارش را تصور کنم. با آن لب و لوچهی آویزان که میخواهد راضیام کند:
-تیرا ناراحت میشه ها. گناه داره.
-تو فکر شرایط من نیستی؟ فکر داداش خودتی؟
همان لحظه که میخواستم سعی کنم لادن را متقاعد کنم که نمیآیم صدای مردانهای پشت گوشی آمد. خودش بود. نادر.
-تیرا خانوم حاضر شو من میام دنبالت. اصلا ماشینت رو هم جا به جا نکن. نمیخواد رانندگی کنی.
کفری پایم را روی زمین کوبیدم. دستم هنوز روی پهلویم بود. خودم را روی مبل رها کردم. دست بردار نبودند.
-سلام نادر. من خیلی کار سرم ریخته. نمیشه تلفنی خداحافظی کنیم؟
صدای نالهاش کفریام میکرد:
-نه دیگه بیا. بدون تو صفا نداره.
دیگر تسلیم شدم. حوصلهی چک و چانه زدن هم نداشتم. گوشی را قطع کردم و سمت چمدانم رفتم تا لباسی پیدا کنم. من که شام نداشتم. حداقل میتوانستم آنجا شام بخورم.
میتوانستم کمی استراحت کنم. آه که آن مهمانیهای پر زرق و برق، دیگر برایم رنگی نداشتند. آن رفت و آمدها و آن بزک دوزک کردنها و به قول مادرم مشاته کردنها، آن خوش و بشها، آن گپ و گفتها، آن اختلاطها، آن مراودات دیگر هیچ ارزشی برایم نداشتند. برایم خسته کننده شده بودند. برایم پوچ و بی معنا بودند. برایم ارزنی اهمیت نداشتند. نمیخواستمشان و اینکه روزی برای رسیدن به همهی آن مزخرفات لهله میزدم بیشتر کفریام میکرد.
حاضر و آماده روی مبل بودم. پهلویم هنوز تیر میکشید. صدای زنگ واحد بلند شد. سمت در رفتم. با دیدن نادر پشت در تعجب کردم. او چطور وارد شده بود؟ در را باز کردم.
-تو چطوری اومدی بالا؟ من که در پایینو باز نکردم.
لبخند زد. مثل شیربرنج وا رفته کف کاسههای ملامین خانهی پدریام.
-یه آقایی زحمت کشیدن و باز کردن.
به پشت سرش نگاه کردم. با دیدن شوهر پخته و کامل شیرین یک لحظه جا خوردم. انگار که دوست نداشتم کسی از رفت و آمدهای خانهام با خبر شود دلم ریخت. نمیخواستم پای نادر و دارو دستهاش در آن خانه هم باز شود. رفت و آمدهایشان در خانهی قبلی کار دستم داده بود. که تو یک دختر تنها چطور مرد غریبه را به خانهات راه میدهی؟ که چطور میتوانی با این همه آدم که فک و فامیلت نیستند دوست باشی و معاشرت کنی؟ یک بار داریوش به دادم رسیده بود و گفته بود برادر بزرگترم است. دیگر همسایهها لالمونی گرفته بودند. آه که حرف زدن و آسمان و ریسمان بافتن نشخوار آدمیست. آدمی که به خودش اجاز میدهد خیلی راحت درمورد هر اتفاقی پیشداوری کند. بدون اینکه از همهی ماجرا آگاه باشد قضاوت کند.
-الان میام. صبر کن کیفمو بردارم.
داخل خانه رفتم. انگار دلم نمیخواست پدر نیکی من و نادر را با هم ببیند. در نیمه باز بود. کیفم را برداشتم و پشت در برگشتم. وقتی از رفتن احسان داخل خانه مطمئن شدم بیرون آمدم.
-بریم.
نادر جلو جلو میرفت. من هم با آن کفشهای پاشنه بلند به سختی دنبالش رفتم. نادر در را برایم باز کرد. من هم به سرعت داخل کوچه شدم. حس میکردم یک جفت چشم در حال کنکاش من و کارهایم است. نادر در ماشین را برایم باز کرد. سوار شدم. او راند. اما دل نگران من هنوز میتپید. انگار از چشمهایی که مرا میپاییدند در هراس بود.

فرم در حال بارگذاری ...
فید نظر برای این مطلب