13
مرداد

پرچم ایرانم

پرچمت همیشه بالاست..

#اربعین_روایت_تو

#به_قلم_خودم

1785852946photo_2026-08-04_17-11-06.jpg


free b2evolution skin
13
مرداد

مشایه عمود 75

اربعین امسال،
عطری از حضور آقایم،
در مشایه طنین می‌اندازد..
همان یک بار که رد شدی،
همه جا پر شد از عطر تو آقاجان،
و ماندگار شد اثر حضورت در این خیابان بهشتی..

مشایه عمود 75

#به_روایت_تو
#به_قلم_خودم

1785852232photo_2026-08-04_17-11-26.jpg


free b2evolution skin
4
خرداد

تفسیر کوچک یک آیه

جواهری در قصر؛ تفسیر کوچکی از آیه الرجال قوامون علی النسا!

#به_قلم_خودم

حتما یانگوم را می‌شناسید. حتما ممکن است تکرارش را از شبکه‌های تلویزیون دیده باشید. دختری که وارد قصر می‌شود و با تلاش‌های فراوان و سختی‌های زیاد به بالاترین رتبه‌ی آن موقع کشورش می‌رسد. رتبه‌ی 3.

در دلمان به‌به چه‌چه می‌کنیم. می‌گوییم چقدر قویست‌. چقدر پر تلاش است. چقدر پشتکار دارد. چقدر در برابر ظلم ایستادگی می‌کند. چه اراده‌ای دارد که حاضر است بمیرد ولی کار خطا نکند. این وسط‌ها شاید اما چیزی را دقت نکرده باشیم. مگر یانگوم ابرقدرت است که سختی‌ها او را زمین نمی‌زند؟ نه! این‌جا نکته‌ای هست. یک آدم هست. مین‌جانگو!

تلاش یانگوم را انکار نمی‌کنم. پشتکار و هوش بالایش ستودنیست. اما باید قبول کنیم اگر کمک‌های مین‌جانگو نبود یانگوم موفق نمی‌شد. از ابتدای داستان وقتی یانگوم برای درمان بیماری شاهزاده به کتاب‌های پزشکی نیاز داشت افسر مین کمکش کرد و از کتابخانه‌ی قصر به او کتاب امانت داد. وقتی معلم یانگوم را دزدیده بودند و او کمکی نداشت افسر مین کمکش کرد. وقتی یانگوم به جیجو تبعید شد افسر مین دنبالش رفت تا او تنها نباشد. وقتی یانگوم می‌خواست پزشکی بیاموزد افسر مین برایش قلم و دوات و دفتر خرید. وقتی می‌خواست درمورد رنگ صورت بیماران تحقیق کند افسر مین سربازانش را به خط کرد تا یانگوم بتواند آن‌ها را ببیند و رنگ صورتشان را بررسی کند. وقتی امتحان وروردی قصر داشت افسر مین تشویقش کرد. وقتی به قصر آمد و برای درمان ویروس همه‌گیر به روستایی رفت و آن‌جا همکارانش تنهایش گذاشتند و او احساس کرد همه فراموشش کرده‌اند افسر مین به دادش رسید و…..

یانگوم پر تلاش بدون کمک‌های افسر مین نمی‌توانست موفق شود. همفکری، ایده‌ها، کمک کردن‌ها، از خودگذشتگی‌هایی که افسر مین به یانگوم داد باعث شد در مسیرش رشد کند. پیشرفت کند. افسر مین شد قوام یانگوم. شد پشتیبانش. کمک‌حالش. یانگوم شاخه‌ای بود که در مسیر رشدش گاهی کج می‌شد گاهی رها می‌شد و افسر مین همان ستونی بود که نمی‌گذاشت او روی زمین بیفتد و از بین برود. الرجال قوامون علی النسا مگر غیر از اینست؟ مگر غیر از اینست که زن‌ها در سایه‌ حضور مردشان، با پشتیبانی گرفتن از مرد زندگیشان می‌توانند به موفقیت برسند؟ آیا غیر از این است؟


پ. ن: برداشت شخصی از سریال و یافتن ارتباط این آیه با این سریال. هیچ متنی عاری از خطا نیست. ممنون که مطالعه کردید. 🌱✨


free b2evolution skin
4
خرداد

موقعیت عوارضی

موقعیت عوارضی!

قسمت هفتم

#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی

کم کم داشتم به رفتن علاقه پیدا می‌کردم. خصوصا شلوغی عوارضی و آمدن خانم‌های دیگر داشت به آن‌جا رونق می‌داد.بعصی کنار خیابان ایستاده پرچم می‌چرخاندند. بعضی روی سکوها نشسته بودند. بعضی هم مثل من و ریحانه و چند نفر دیگر می‌رفتیم روی سکوها و پرچم تکان می‌دادیم. بعضی هم گوشه‌ای زیرانداز می‌انداختند و حلوا را داخل تارت می‌ریختند. خلاصه که هرکس نقشش را پیدا کرده بود.

شب بعدی ریحانه گفت سکوی کناری و اول خلوت است به سکوی دوم برویم. این دیگر خط شکنی بود رسما! با شناختی که از آقایان داشتیم این کار در نظر من یک حرکت رو به جلوی خیلی قوی بود. ریحانه اما نظرش فرق داشت. او دهه هشتادی بود و جسور. به من گفت:« خاله بریم. هیچی نمی‌شه! » دیدم بد نمی‌گوید. فقط لبخند زدم. همراهش شدم. به سکوی دوم کوچ کردیم. ریحانه و خواهرش و من و دو سه نفر دیگر وقتی آن سمتی رفتیم فکر نمی‌کردیم این حرکت برای هرشب تکرار شود.

خدا را شکر از طرف آقایان توبیخ نشدیم. فقط متعحب مانده بودند از این خط شکنی و پیشرفت ما! دو سه شب بعدی هم همین اتفاق افتاد. ریحانه خانم‌ها را به خط می‌کرد و می‌گفت باید روی سکوی دوم برویم. و چه حال خوبی بود وقتی با هم متحد و قوی شعار می‌دادیم!

#ادامه_دارد_ان‌شاءالله


free b2evolution skin
2
اردیبهشت

رمان تیرا

🍃 ﷽ 🍃
#تیرا 📚
✍🏻فاطمه‌صداقت
#قسمت_20

صدای زنگ گوشی‌ام باعث شد از زیر سایه‌ی حمایت هانیه و حماقت خودم بیرون بیایم و به سمت مبل گوشه‌ی پذیرایی بدوم. میان راه سمت راست پهلویم به گوشه‌ی اوپن خورد و باعث شد پهلویم درد بگیرد. با دست پهلویم را گرفتم و درحالیکه چهره‌ام از درد فشرده شده بود تماس را جواب دادم.

-لادن تو کار و زندگی نداری؟

صدای خنده‌اش حرصی‌ام کرد:

-وا تیرا تو که این‌قدر خنگ نبودی. امشب مهمونیه نادره دیگه. حتما هنوز حاضر هم نشدی!

روی پیشانی‌ام دست کشیدم. چرا یادم نبود؟ اصلا نمی‌رفتم. به درک. برایم مهم نبود. نه خودش نه برادرش.

-نمیام خسته‌م.

می‌توانستم قیافه‌ی زارش را تصور کنم. با آن لب و لوچه‌ی آویزان که می‌خواهد راضی‌ام کند:

-تیرا ناراحت می‌شه ها. گناه داره.

-تو فکر شرایط من نیستی؟ فکر داداش خودتی؟

همان لحظه که می‌خواستم سعی کنم لادن را متقاعد کنم که نمی‌آیم صدای مردانه‌ای پشت گوشی آمد. خودش بود. نادر.

-تیرا خانوم حاضر شو من میام دنبالت. اصلا ماشینت رو هم جا به جا نکن. نمی‌خواد‌ رانندگی کنی.

کفری پایم را روی زمین کوبیدم. دستم هنوز روی پهلویم بود. خودم را روی مبل رها کردم. دست بردار نبودند.

-سلام نادر. من خیلی کار سرم ریخته. نمی‌شه تلفنی خداحافظی کنیم؟

صدای ناله‌اش کفری‌ام می‌کرد:

-نه دیگه بیا. بدون تو صفا نداره.

دیگر تسلیم شدم. حوصله‌ی چک و چانه زدن هم نداشتم. گوشی را قطع کردم و سمت چمدانم رفتم تا لباسی پیدا کنم. من که شام نداشتم. حداقل می‌توانستم آن‌جا شام بخورم.
می‌توانستم کمی استراحت کنم. آه که آن مهمانی‌های پر زرق و برق، دیگر برایم رنگی نداشتند. آن رفت و آمدها و آن بزک دوزک کردن‌ها و به قول مادرم مشاته کردن‌ها، آن خوش و بش‌ها، آن گپ و گفت‌ها، آن اختلاط‌ها، آن مراودات دیگر هیچ ارزشی برایم نداشتند. برایم خسته کننده شده بودند. برایم پوچ و بی معنا بودند. برایم ارزنی اهمیت نداشتند. نمی‌خواستمشان و اینکه روزی برای رسیدن به همه‌ی آن مزخرفات له‌له می‌زدم بیشتر کفری‌ام می‌کرد.

حاضر و آماده روی مبل بودم. پهلویم هنوز تیر می‌کشید. صدای زنگ واحد بلند شد. سمت در رفتم. با دیدن نادر پشت در تعجب کردم. او چطور وارد شده بود؟ در را باز کردم.

-تو چطوری اومدی بالا؟ من که در پایینو باز نکردم.

لبخند زد. مثل شیربرنج وا رفته کف کاسه‌های ملامین خانه‌ی پدری‌ام.

-یه آقایی زحمت کشیدن و باز کردن.

به پشت سرش نگاه کردم. با دیدن شوهر پخته و کامل شیرین یک لحظه جا خوردم. انگار که دوست نداشتم کسی از رفت و آمدهای خانه‌ام با خبر شود دلم ریخت. نمی‌خواستم پای نادر و دارو دسته‌اش در آن خانه هم باز شود. رفت و آمدهایشان در خانه‌ی قبلی کار دستم داده بود. که تو یک دختر تنها چطور مرد غریبه را به خانه‌ات راه می‌دهی؟ که چطور می‌توانی با این همه آدم که فک و فامیلت نیستند دوست باشی و معاشرت کنی؟ یک بار داریوش به دادم رسیده بود و گفته بود برادر بزرگترم است. دیگر همسایه‌ها لال‌مونی گرفته بودند. آه که حرف زدن و آسمان و ریسمان بافتن نشخوار آدمیست. آدمی که به خودش اجاز می‌دهد خیلی راحت درمورد هر اتفاقی پیش‌داوری کند. بدون اینکه از همه‌ی ماجرا آگاه باشد قضاوت کند.

-الان میام. صبر کن کیفمو بردارم.

داخل خانه رفتم. انگار دلم نمی‌خواست پدر نیکی من و نادر را با هم ببیند. در نیمه باز بود. کیفم را برداشتم و پشت در برگشتم. وقتی از رفتن احسان داخل خانه مطمئن شدم بیرون آمدم.

-بریم.

نادر جلو جلو می‌رفت. من هم با آن کفش‌های پاشنه بلند به سختی دنبالش رفتم. نادر در را برایم باز کرد. من هم به سرعت داخل کوچه شدم. حس می‌کردم یک جفت چشم در حال کنکاش من و کارهایم است. نادر در ماشین را برایم باز کرد. سوار شدم. او راند. اما دل نگران من هنوز می‌تپید. انگار از چشم‌هایی که مرا می‌پاییدند در هراس بود.

 #رمان

#رمان_ایرانی

#رمان_فارسی

#رمان_مذهبی

 


free b2evolution skin