25
شهریور

تو از کدام ایرانی؟

تو از کدام ایرانی؟

هفته‌ی پیش وقتی داشتم درمورد موضوعی با همسرم گفتگو می‌کردم گفتم:« خداوکیلی جمهوری اسلامی چقدر به ما زن‌ها میدون داده. چقدر می‌تونیم پیشرفت کنیم‌. الحمدلله بخاطر وجودش.» بعدش درمورد اینکه چه تعداد از زن‌ها، که پیشرفتهای بی‌نظیری داشتند حرف زدیم.

دو روز پیش وقتی فیلم آن خانم بازیگر را دیدم که جلوی آن همه آدم غریبه، در کشوری که دشمن است، گفته:«زنان ایرانی بهای زیادی برای آزادی پرداختند» تعجب کردم. گفتم خدایا او در کدام ایران زندگی می‌کند؟

ایرانی که من می‌شناسم پر از فرصت است. پر از مسیر است. پر از راه پیشرفت است. ایرانِ من، برای زن‌ها کارهایی کرده، مسیرهایی را تعریف کرده، که حتی بتوانند در صنعت موشکی فعالیت کنند! چیزی که بعد از شهادت بانو طاهری فهمیدم و چقدر به موفقیش غبطه خوردم و با خودم عهد کردم در رشته‌ی خودم تمام تلاشم را بکنم.
تو در کدام ایران زندگی می‌کنی خانم بازگیر؟ در ایرانی که من می‌شناسم از دوره‌ی ابتدایی مدرسه هست که درس بخوانی. انواع و اقسام کلاس‌ها هست که بروی و در آن هنر بیاموزی، فن بیاموزی، برای خودت شرکت بزنی، برند خودت را داشته باشی، برای خودت کسب و کار داشته باشی و تازه هیچ اجباری هم نباشد که حتی یک ریالش را هم به همسرت بدهی البته اگر داشته باشی.

در ایرانِ من، زنان می‌توانند به راحتی در دانشگاه درس بخوانند. دکترا بگیرند. در مشاغل حساس کار کنند. وزیر شوند. وکیل شوند. در هر رشته‌ی ورزشی که می‌خواهند شرکت کنند.

در ایرانِ من زنان حالا دیگر دراین روزها خیلی آزادتر از قبل شده‌اند. چه در پوشش چه در کسب مهارت‌ها و انجام کارهای خلاف عرف مثل موتور سواری.

هرجا که سر می‌چرخانم در هر حرفه‌ای یک زن می‌بینم. باورم نمی‌شود که کسی آن هم در این کسوت این همه پیشرفت را ندیده باشد. کاش به ما بگویی از کدام ایران و وطن حرف می‌زنی خانم بازیگر؟ ایرانی که من می‌شناسم زنانش موفقند و امیدوار به آینده و پای کار وطن. تو از کدام ایرانی؟

#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن

#لاله_مرزبان

#ونیز

1789554127img_20260916_135046_008.jpg


free b2evolution skin
24
شهریور

کلبه پاییزی

کلبه‌ی پاییزی

تصویرها از سایه‌ای محو و سیاه‌و‌سفید تا تصویری تمام رنگی پشت‌سرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکس‌ها مکث کردم. یک باغ بزرگ بود با درختانی رنگ شده با برگ نارنجی و قرمز.
میان آن‌همه درخت زیبا کلبه‌ای بود چوبی با دو پنجره‌ی کوچک. قاب در چشمانم خیره کننده آمد. چشمانم را بستم و خیال‌انگیزترین صحنه را تصور کردم.
در باغ روی برگ‌هایی که از شاخه‌ها جدا شده و روی زمین آرمیده بودند قدم می‌زدم. دست‌هایم را از دو طرف باز کردم و سرم را بالا گرفتم‌. درخت‌ها پوشیده از برگ‌های زرد و قرمز و نارنجی استوار و بلند دور تا دورم را گرفته بودند. بوی خوب چوب می‌خورد به بینی‌ام. انگار رویایم محقق شده بود. رویای زندگی در وسط جنگل و به دور از هیاهوی دنیای مدرن.
در کلبه را که باز کردم چشمانم چرخید روی وسایل ساده و ابتدایی آن. گوشه‌ای یک اجاق ساده که چوب‌ها در آتشش می‌سوختند. پرده‌های سفید که رویشان گل‌های قرمز و زرد گلدوزی شده و پنجره‌های خانه را گلستان کرده بودند. سرتاسر اتاق با نمدی پر گل فرش شده بود. پشتی‌ و بالش‌هایی رنگارنگ که چشم را خیره می‌کرد.
پایم را داخل کلبه گذاشتم. عطر خوش چای تازه دم را به ریه‌هایم هدیه دادم. گوشه‌ای دیگر میزی چوبی و کوچک را دیدم که تعدادی کتاب رمان و دفتر رویش چیده شده بود. بهتر از این نمی‌شد. من و دنیای خلوتم میان کلبه‌ای ساده وسط جنگل‌های رنگ شده با برگ‌های پاییزی!

#مدار_نوشتن
#پل_کلمات
#به_قلم_خودم

فاطمه صداقت

1789478615img_20260915_165314_327.jpg


free b2evolution skin
20
شهریور

بانوی نگهبان

بانوی نگهبان!

کتاب را که باز می‌کردم هُرم داغ بیابان‌های اطراف مکه به صورتم می‌خورد. از روی تپه‌های شنی و پستی و بلندی‌ها، می‌رفتم سمت خیمه‌ای که حضرت محمد (ص) در آن نگهداری می‌شد. قاطی ماجرای سه کاهنی می‌شدم که برای بردن ایشان آمده بودند. که با صندوق‌های پر از اشیاء نایاب و گران‌قیمت آمده بودند تا حلیمه و شوهرش حارث را راضی کنند دست از سر محمد (ص) بردارند و آن طفل معصوم که روی کتفش نشانه‌ای دارد به آن‌ها بدهند.
کتاب هم گرمای آن روزهای بیابان‌های مکه را دارد و هم سراسر نفس‌گیر است از عاقبت تصمیم حارث و بانو حلیمه. که هر انسانی در آن موقعیت وسوسه می‌شود. که محمد(ص) چهارساله، پیامبر آخرالزمان، آن‌قدر برایشان مهم است که پول‌های کلانی خرج کنند.

کتاب را که تمام می‌کنی با خود می‌گویی، بانو حلیمه جان، چه لحظه‌های پر اضطرابی را پشت سر گذاشتی؟ چقدر قلب نازک و حساست تپید در آن یک روز؟ چقدر رنجیدی و مشقت کشیدی تا توانستی محمد(ص) را از چنگ آن خبیثان برهانی.

بانو حلیمه جان! اسمت در هیچ‌جایی از زندگی‌هامان نیست. تویی که اگر نگهبان پیامبر نبودی، حالا معلوم نبود چه بر سرمان می‌آمد؟ آن‌قدر با ارزش بودی که شدی نگهبان آخرین پیامبر خدا. چه با عظمت و خانم بودی بانو جان! تاریخ به تو مدیون است. بابت تمام دلهره‌ها و اضطراب‌ها و پریشانی‌هایی که در راه محافظت از پیامبر کشیدی.

کتاب سه کاهن را آن‌قدر دوست داشتم که زودتر از بقیه‌ی کتاب‌ها تمامش کردم. کتابی که نگاه تازه‌ای به من داد از کودکی پیامبرم. که این‌بار قهرمانش زن بود. زنی ساده و روستایی.
#گردش_کتابی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن


free b2evolution skin
19
شهریور

خانوم ماه من

خانوم‌ماهِ من

اسمش را داخل یکی از گروه‌های کتاب‌خوانی شنیدم. چیزی که باعث شد نسبت به خواندن کتاب کنجکاو شوم صحبت‌های افراد گروه بود. که می‌گفتند چقدر در کتاب مرگ رخ داده یا چقدر صبور هستند یا تحمل مرگ فرزند سخت است.

طاقت نیاوردم. در کتاب‌فروشی چهارشنبه‌بازار از بانو گلشنی خریدمش. آن موقع «ام علا» دستم بود. حسابی در حال و هوای خانه‌ی شهدا بودم.

شروعش کردم. همان صفحات اول، نخستین مرگ اتفاق افتاد. و من کنجکاوانه بقیه‌اش را خواندم. و باز هم مرگ و باز هم مرگ. چیزی که جذاب بود قدرت زنان این کتاب بود‌. این‌قدر شجاع بودند و توکلشان در حد بالایی قرار داشت که ناخودآگاه غبطه می‌خوردم.
کتابی که برخلاف بعضی کتب دیگر، خشک نبود. یک خطی نبود. زاویه‌های مختلف زندگی زنانش را نشان می‌داد. هم عاشقانه بود؛ که همه می‌دانند عشق نمک هر داستانیست، هم طنز داشت هم دلاوری و شجاعت.

عشق را می‌شد در نگاه‌های شهید شیرعلی به خانوم‌ناز دید. عشق را می‌شد از سرخ و سفید شدن خانوم‌ناز در مواجهه با همسرش دید که هربار انگار بار اولش است که همسرش را می‌بیند؛ همین‌قدر نوبرانه و ناب. مردانگی را می‌شد در مبارزات شهید شیرعلی قبل از انقلاب دید. پدرانگی را می‌شد در قربان‌صدقه‌هایی که برای فرزندانش می‌رفت دید.

خانوم‌ماه قصه‌ی زندگیست. نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر. پر از حس‌های ناب است. پر از لحظه‌های ساده‌ای که در زندگی روزانه گاهی به سادگی از کنارش عبور می‌کنیم.
کتاب که تمام شد با خودم گفتم:« خانوم‌ماه، خوش به حالت! تو کجایی و من کجا. و این شعر تداعی شد در ذهنم:

هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندرخم یک کوچه‌ایم!

#مدار_نوشتن
#گردش_کتابی
#به_قلم_خودم

1789046431_-_.jpg


free b2evolution skin
17
شهریور

انسانیت مدرن جایش بین ما نیست

انسانیت مدرن جایش بین ما نیست !


اصلاً معلوم هست ما آدم‌ها داریم چه بلایی سر خودمان می‌آوریم؟! حتماً باید یکی بمیرد تا آدم یادش بیفتد چقدر او را دوست دارد؟ همین هفته‌ی پیش که تماس گرفت و گفت فلانی بیا برویم بیرون یک دوری بزنیم چه گفتی؟ گفتی سرم شلوغ است. بعدا می‌آیم.
شاید او می‌خواست درددل کند. شاید می‌خواست از غمی کهنه بگوید. شاید می‌خواست با تو چیزی را درمیان بگذارد که نگفتنی است. اصلا شاید می‌خواست رویت را ببیند.
عکس و فیلم و تماس تصویری مجازی که آغوش و بوسه‌ی واقعی نمی‌شود. چت‌ها و کلماتی که در متن پیام‌ها ردیف می‌کنیم قربانت بروم و دورت بگردم واقعی نمی‌شود.
شاید او می‌خواست برای آخرین بار تو را ببیند. شاید می‌خواست بگوید فلانی ممکن است دیگر در این عالم نباشم. ممکن است فردا روزی حسرت همین یک لحظه‌ی دیدار را بخوری.
این بعدا گفتن‌ها، این تعویق انداختن‌ها، اینکه خیالمان راحت است همیشه وقت هست زنگ خطر است. زنگ خطری برای روابط و رفت ‌و آمدها. زنگ خطری برای دور شدن آدم‌ها از هم. زنگ خطری برای انسانیت مدرن!

#به_قلم_خودم
#پل_کلمات
#بر_مدار_نوشتن


free b2evolution skin