رمان تیرا
🍃 ﷽ 🍃
#تیرا 📚
✍🏻فاطمهصداقت
#قسمت_11
آن چشمان درشتش که وغ زد فهمیدم کار خود بیفکرش بوده است. کنار جعبهها نشست. دستی به موهایش کشید و بند تاپ صورتی رنگش را روی دوشش تنظیم کرد.
-براش قهوه بردم، پرسید از تیرا چه خبر؟ منم گفتم به سلامتی شنبه اسباب کشی داره. ای ناکس! لو نداد که خبر نداره؟
محکم نفسم را بیرون دادم. جولی که کنار پایم بود برداشتم و با سرعت مشغول نوازشش شدم. اگر جولی و نرمیاش نبود نمیدانستم چطور آرام شوم.
-خانومه آبدارچی، نمیدونی من به هیچ کس درمورد زندگیم توضیح نمیدم؟ نمیدونی من از ترحمای وقت و بیوقت این جور آدما متنفرم؟ همون مسافرت هوایی که باهاش رفتم برام بس بود!
لادن کش موهایش را درآورد. موهایش را روی شانههایش پخش کرد. بعد هم به من نگاه کرد:
-اولا آبدارچی خودتی، دوما، خب پسرعموته خله. غریبه که نیست.
سمتش متمایل شدم و انگشت اشارهام را توبیخگونه مقابلش گرفتم. شمرده و عصبی گفتم:
-اگه داداشمم بود حق نداری بهش از مسائل شخصی من حرف بزنی والا راحت از زندگیم حذفت میکنم. میدونی که این کار برام آسونه.
دو دستش را به معنای غلط کردم بالا آورد:
-نه تیرا جونه مادرت نه. نمیخوام به سرنوشت هانیه دچار بشم.
محکم چشمانم را بستم. دوباره اسم هانیه را آورد. میخواستم محکم روی سرش بزنم. هانیه برایم تمام شده بود. یک نالوطی نامرد که نمیخواستم دیگر اسمش را بشنوم. با بلایی که سرم آورده بود من را له کرد.
-راستی ازش خبر دارما.
اخمهای درهمم را که دید از جایش بلند شد:
-غلط کردم. من میرم به کارهام برسم!
همینکه که با آن هیکل تپلش داشت فرز و تند کار میکرد خیلی خوب بود.
-نه غلط رو من کردم که تو رو به داریوش معرفی کردم برای کار!
این را گفتم و بلند شدم. جولی را روی تشکش گذاشتم. سمت آشپزخانه رفتم. همهی کابینتها خالی بودند جز یکی. سمت همان رفتم. جعبه را روی زمین گذاشتم و خودم کنارش نشستم. درش را باز کردم. کابینتی که قابلمهها روی سر و کلهی هم تلنبار شده بودند. یکی را که میخواستی برداری، باید برج آهنیشان را با برداشتنش، کن فیکون میکردی. اصلا من هیچ وقت در این امر خوب نبودم. همیشه یک جای کارم میلنگید. ایراد ریشه داشت در همان روزهایی که خانهی پدری بودم. آنجا هم قابلمهها را تلنبار میکردم. خندیدم. انگار داشتم به وضوح جلوی چشمانم لحظه به لحظهی آن شب را میدیدم. که اختر ناغافل آمد داخل و وقتی که قابلمه را کشیدم، همگی مثل ساختمانی فروریخت. بالای سرم ایستاده بود. لعنتی همیشه سربزنگاه بالای سر خرابکاریهایم مثل روح ظاهر میشد:
-راحله هنور این تو رو مرتب نکردی؟ نچ نچ.
من که آن شب کیفم از قبولی کنکورم کوک بود محلش نگذاشتم. دخترهی پررو عادت داشت به همه چیز ایراد بگیرد. از جایم بلند شدم و سمت مادرم رفتم.
-مامان این خوبه برای داغ کردن روغن؟
مادرم با دیدن قابلمهی کوچک مسی سرش را بالا و پایین کرد. قابلمه را روی گاز گذاشتم. کبریت را برداشتم و گاز را روشن کردم.
-کشور خانوم من یه مورد خوب سراغ دارم برای راحله. میخواین بگم بیان تا منصرف نشدن؟ چون مورد براشون زیاده.
مثل گراز وحشی که از دماغش دود بیرون بزند حرصی شدم. برگشتم سمتش تا حرفی بزنم. همان لحظه مادرم جواب داد:
-حالا بگو بیان تا راحله خوشش بیاد یا نه؟
دلم میخواست آن اختر زبان دراز را روی همان گاز بریان میکردم و کبابش را جلوی سگهای ولگرد آن طرف شهر میانداختم.
-نه دیگه کشور خانوم، اگر جوابش مثبته بگم بیان.
کفری شده بودم. کوزهی روغن را برداشتم و داخل ظرف ریختم. منتظر شدم آب شود تا روی برنج بریزیم.
-خب اخترجون نمیشه که ندیده و نشناخته. شاید کور و کچل بود.
اختر قری به سر و گردنش داد. انگار که به او بر خورده باشد ادامه داد:
-باشه اصلا ولش کنین. نمیگم.
این را گفت و از آشپزخانه بیرون رفت. دخترهی چشم سفید دلم میخواست خفهاش کنم.
-خوب جوابشو دادی مامان. آفرین.
مادرم سمت گاز آمد. در قابلمهی برنج را برداشت. بعد هم پارچهی دمکنی را گوشهای قرار داد.
-بده من روغنو.
ظرف را با احتیاط سمت مادرم گرفتم. روغنی را که مثل من جلز و ولز میکرد روی برنجها به صورت دورانی ریخت.
-اینم دم کشید. بکشیم.
حرفش را گوش دادم. سمت کابینت رفتم تا دیسها را بیاورم.
-وقتی فهمید قراره برم تهران برای درس خوندن داشت آتیش میگرفت. چشم نداره موفقیت بقیه رو ببینه.
مادرم با کفگیر دانههای برنج را زیر و رو میکرد:
-ولش کن. سر به سرش نذار. غیظ ما رو برمیداره، اونوقت میره سر داداشت خالی میکنه. رحیم اوندفعه میگفت سه روز غذا درست نکرد.
چون بهش گفته بودیم مانتوت به تنت گشاد وایساده.
پقی زیر خنده زدم. مادرم هم خندهاش گرفت.
-خب مامان راست گفتیم دیگه. مثل اینکه رو دستهی جارو، گونی برنج بکشی. خب افتضاح بود بهش.
مادرم هم خندید. خندهی شیرینش لذتبخش بود. تمام صورتش را مهربان میکرد. وقتهایی که کشور میخندید بهترین مادر دنیا میشد!