🍃 ﷽ 🍃 #تیرا 📚 ✍🏻فاطمهصداقت #قسمت_15 یادم افتاد که چای خشکم داخل یکی از جعبههاست. دوباره به سمت پذیرایی برگشتم. نگاهم را بین جعبهها میچرخاندم و به کار بزرگی که روی دوشم بود فکر میکردم. به اینکه چیدن این خانه چقدر وقتگیر و زمانبر خواهد بود. جعبه را… بیشتر »
🍃 ﷽ 🍃 #تیرا 📚 ✍🏻فاطمهصداقت #قسمت_14 روی سر و کول جولی دست میکشید. با آن سارافون چینچینی لیمویی حسابی تو دل برو بود. چند لحظه نگاهش کردم. بعد کش و قوسی به خودم دادم و ناخواسته خمیازه کشیدم. -آخ آخ معلومه خیلی خستهاین. نیکی، نیکی بیا مامان. خانوم… بیشتر »
🍃 ﷽ 🍃 #تیرا 📚 ✍🏻فاطمهصداقت #قسمت_13 کف زمین روفرشی انداختیم و نشستیم. لادن ساندویچش را دستش گرفت و با ولع مشغول خوردن شد. من هم نگاهم روی مرغم بود و زیر چشمی نادر را میپاییدم. چشمش به من بود و زل زده داشت در من چیزی را جستجو میکرد. تیز سرم را بلند… بیشتر »