8
اسفند

رمان تیرا

🍃 ﷽ 🍃 #تیرا 📚 ✍🏻فاطمه‌صداقت #قسمت_17 صدای زنگ گوشی‌ام باعث شد حتی رویای خواب شیرین هم از سرم بپرد. از جایم بلند شدم و سمت گوشی‌ام که روی اوپن بود رفتم. آن را برداشتم. با دیدن اسم لادن پوف محکمی کردم و به اوپن تکیه دادم. همزمان دستم را بالا آوردم و مشغول… بیشتر »

free b2evolution skin
8
اسفند

رمان تیرا

🍃 ﷽ 🍃 #تیرا 📚 ✍🏻فاطمه‌صداقت #قسمت_16 یک لحظه به بابا گفتنش حسودی‌ام شد. یاد بچگی‌هایم افتادم. وقت‌هایی که من هم داخل حیاط می‌دویدم تا در را برای بابا رسولم باز کنم. وقتی که خسته به خانه برمی‌گشت و چشم‌های مهربان و روشنش با دیدنم گرد و بزرگ می‌شد. می‌گفت… بیشتر »

free b2evolution skin