5
آبان

قدم‌های خاک‌آلود..

? ?
? ? ?
? ? ? ?

تا چشم کار می‌کند تاریکی است. هوا سرد است. باد می‌وزد و زوزه می‌کشد. روی خاک قدم می‌زند. هرقدمی که بر می‌دارد، اشکی می‌ریزد. دلش خون است. حرکت می‌کند و در تاریکی سراغ جایی می‌رود. بالاخره می‌نشیند. دستش را روی خاک می‌گذارد. گریه می‌کند. شانه‌های پهنش تکان می‌خورند. از شدت گریه حالا بالا و پایین می‌شوند. مدتی می‌گذرد. از جایش بلند می‌شود. یک قدم جلوتر می‌رود و دوباره می‌نشیند. کبوتری پر می‌زند. کمی خاک بلند می‌شود. تاریکی مطلق نمی‌گذارد مسیرش را دنبال کند. بدون اوج گرفتن می‌نشیند. بازهم گریه می‌کند. گریه‌اش سوز دارد. درددلش زیاد است. برای آن‌جا برنامه‌‌های زیادی دارد. به آینده خوشبین است ولی دلش از دست دوستانش گرفته است. از جایش بلند می‌شود و دعا می‌کند. سر می‌چرخاند و به سویی خیره می‌شود. دوباره اشک‌هایش جاری می‌شود. نام مادرش را می‌برد و گریه کنان در تاریکی دور می‌شود. به سمت خیمه‌اش می‌رود. بقیع گردی دیگر کافی است. صاحب‌الزمان عزاداری‌اش را انجام داد؛ در تاریکی و جایی دور از چشم همه‌ی ما آدم‌ها. جایی دور از چشم‌های پر از گناه و نا پاک ما که خود را شیعه می‌دانیم و از این کلمه‌ی چهارحرفی، یک قدم هم پشت سر امامان برنمی‌داریم. بقیع تاریک و بی زائر یک زائر دارد. امام غریبمان زائر آن‌جاست. برای جد غریبش حسن(ع) گریه می‌کند. خدایا قلب مهدی زهرا…. ? ?

#به_قلم_خودم


free b2evolution skin
29
مهر

عمود یکهزار و چهارصد!

? ?
? ? ?
? ? ? ?

#به_قلم_خودم
از اول محرم در دلم گفتم امسال دیگر می‌روم. می‌روم و پیاده‌روی می‌کنم. روزهای اول محرم گذشتند. یک بوهایی می‌آمد. بوی خوبی نبود. دوستش نداشتم. می‌گفت نمی‌توانم بروم. من اما باور نکردم. بازهم دعا کردم. گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم..

هر روز یک نفر می‌گفت من هم راهی‌ام. یک‌بار برادرم، یک بار دوستم، یک بار هم‌شاگردی‌ام، یک بار همسایه‌ام، یک بار خواهرم، یک بار… درمیان همه‌ی این یک بار‌ها، هربار تکه‌ای از قلبم کنده شد. هربار اشک‌ها روی گونه‌ام سر خوردند. حس جاماندگی در همه‌ی سلول‌هایم به حرکت درآمدند‌. هربار این واژه‌ی جامانده در ذهنم چرخ می‌خورد و هربار و هربار و هربار آتشم می‌زد.

روزی که می‌خواستم به تهران بیایم، حسی داشت خفه‌ام می‌کرد. حسی مثل گریه و بغض. انگار می‌خواستم همه‌ی اعتراضاتم، همه شکایت‌هایم، همه‌ی درددل‌هایم را برای کسی بگویم. انگار حسی که داشت نابودم می‌کرد را باید با کسی درمیان می‌گذاشتم. بی قراری همه‌ی وجودم را می‌شکافت و جلو می‌آمد.

دست نرگس را گرفتم و به سمت حرم حضرت معصومه دویدن که نه، پرواز کردم. وارد حرم شدم. در و دیوار خانه‌ی خانم سیاه‌پوش بود. همه‌جا عطر عزا پخش بود.

با دیدن پنجره‌های ضریح، با خواندن زیارت‌نامه، با گریه‌های فراوان، انگار دلم آرام شد. آن‌قدر آرام که بعد از رسیدن به تهران دیگر حتی گریه‌ام هم نگرفت. فقط غبطه می‌خوردم.

دلداری‌ام دادند. آرامشم دادند. همان چند دقیقه، آرامشی به جانم ریخت که تا به حال حس نکرده بودم. سوز و گدازم خوابید. پذیرفتم که شاید سال بعد، کنار عمود یکهزار و چهارصد بایستم و به آقا سلام دهم!


free b2evolution skin
1
مهر

همنشین سکوت

? ?
? ? ?
? ? ? ?
-این‌جا نشستی ایمان؟
در آن تاریکی، پشتش را به من کرده بود. کمی جلو رفتم و دستی به شانه‌اش گذاشتم.
-برگرد ببینمت. چقدر لاغر شدی.
آهسته به سمتم برگشت. از دیدن چهره‌اش جا خوردم. موهای صورتش رشد کرده بودند. موهای سرش هم ژولیده و به هم ریخته بودند. لباس تنش کمی پاره شده بود.
-وا. چه به روزت اومده ایمان؟
-چه عجب. یادی از من کردی.
-باز حرفای تکراری؟
-واسه منی که این‌گوشه افتادم، همه‌ی حرف‌ها تازه‌است.
جلو رفتم و کنارش نشستم‌. خسته به نظر می‌رسید.
-این‌جا نشستی غمبرک زدی که چی؟ خب بیا بیرون، یه حرفی بزن یه کاری بکن.
-مگه تو می‌ذاری؟
-من؟ چه کارت کردم؟
-ولش کن. الان دوباره سیل توجیهاتت همه‌ی عالم و آدم رو می‌بره.
چه تلخ حرف می‌زد. صورتم را جلو بردم و در صورتش دقیق شدم:
-می‌شه بفهمم چی شده؟
-از خودت و کارهای این چند وقتت بپرس.
صدای گوشی بلند شد. از جایم بلند شدم و خواستم ترکش کنم که گفت:
-داری می‌ری در رو هم پشت سرت ببند.
در را که بستم، دیدم ایمانم تنهاست. بدون دعا و ثنایی تنهایش گذاشتم. اگر دو رکعت نماز یک وقتی هم نبود، حتما می‌مرد!

#به_قلم_خودم


free b2evolution skin
19
شهریور

امشب شروع ماجراست!

? ?
? ? ?
? ? ? ?
دیگر کسی گریه نمی‌کند. همه‌جا آرام گرفته است. سکوت عمیقی حکم‌فرماست. دل‌های بی‌تاب آرام شده‌اند. بچه‌ها به خواب رفته‌اند. زن‌ها با موجی از غم و اندوه نشسته‌اند. خیمه‌‌های سوخته، چتر و پناهگاهشان است.

دیشب را با امشب مقایسه می‌کنم. مثل دیشبی، بچه‌ها کنار پدرانشان بودند. زن‌ها زیر سایه‌ی شوهرانشان آرمیدند. ابالفضلی رشید، در بین خیمه‌ها راه می‌رفت و پاسداری می‌کرد. اباعبدالله خارهای بیابان را جمع می‌کرد. سلحشوران به عبادت و ذکر و یاد خدا مشغول بودند. امشب اما وضع فرق کرده است. آن‌همه شور و تحرک، خوابیده است. امشب جای خالی تک‌تک جوانان بنی‌هاشم پیداست. زن‌ها امشب زیر سایه‌ی مردهایشان که نه، زیر سایه‌ی شیرزنی آرمیده‌اند. دیشب بچه‌ها برای پدرانشان که ناز می‌کردند، عطوفت و عشق را لمس می‌کردند و امشب جواب بهانه‌هایشان، سراغ‌گرفتن‌هایشان، سیلی و تازیانه بود.

حالا بعد از روزی پرحماسه، همه آرمیده‌اند. همه خسته‌اند. همه غصه‌دارند. امشب غذای همه‌ی اسرا بغض و اشک بود. امشب بچه‌ها در خواب‌های کودکانه‌شان چکمه‌های دشمن را می‌بینند، شلاق‌های مردهای جنگی را می‌بینند. امشب بچه‌ها به جای دیدن خواب‌های شیرین، خواب تلخ کتک و درد را می‌بینند. امشب دیگر صدای پاهای عمو نمی‌آید. امشب دیگر سایه‌ی با ابهت عمو روی خیمه‌ها نمی‌افتد. امشب دیگر داداش علی‌ها نیستند. چه غم‌انگیز است لحظه‌های امشب. همه خسته‌اند و می‌دانند امروز پایان کار نبود. امروز تازه قصه آغاز شده است. قصه‌ی اسیری و بیابان‌گردی. قصه‌ی پاهای زخمی و تن محنت کشیده. امشب تازه قصه‌ی اسارت آغاز خواهد شد!

#به_قلم_خودم


free b2evolution skin
19
شهریور

زیر بار غصه خم شدم!

? ?
? ? ?
? ? ? ?
همین الان که من در کنار خانواده‌ام هستم، همه‌ی خیمه‌ها را سوزانده‌اند. گوشواره‌ی بچه‌ها را از گوششان کنده‌اند. زن‌ها و بچه‌ها را در بیابان سرگردان کرده‌اند. الان همه اسیر شده‌اند.

از الان به بعد صاحب کاروان زنی مقتدر است. مراقب بچه‌ها و ‌زن‌هاست. الان فقط اوست که گریه و زاری اهل حرم را باید سر و سامان دهد. سراغ دو طفل کوچکی را بگیرد که زیر بوته‌ها از ترس پنهان شده‌اند. جلوی شلاق دشمن خودش را سپر بچه‌ها کند. همه را سوار شتر کند و آخر خودش به سختی سوار شود.

اوست که لحظات سخت را پشت سر گذاشته است. اوست که جان دادن برادر را دیده، اوست که جایی را بوسیده که هیچ کس نبوسیده است. اوست که مصیبتش، برای صاحب‌الزمان از هر مصیبتی سخت‌تر است. وای از آن لحظه‌ای، که دختر مقرب‌ترین افراد عالم، اسیر شد..

? غروب و غم و غصه
غروب و دل شکسته
غروب و تنهایی‌ها
غروب و بی پدرها
غروب و یک سه ساله
که بهانه‌ی پدر رو
از عمه جان می‌گیره
دلش از دنیا سیره ?

#به_قلم_خودم


free b2evolution skin