9
بهمن

رمان تیرا

🍃 ﷽ 🍃
#تیرا 📚
✍🏻فاطمه‌صداقت
#قسمت_13

کف زمین روفرشی انداختیم و نشستیم. لادن ساندویچش را دستش گرفت و با ولع مشغول خوردن شد. من هم نگاهم روی مرغم بود و زیر چشمی نادر را می‌پاییدم‌. چشمش به من بود و زل زده داشت در من چیزی را جستجو می‌کرد. تیز سرم را بلند کردم. غافلگیرانه نگاهم کرد. لبخند کج و کوله‌ای تحویلم داد و مشغول شد. من هم دستم را سمت مرغم بردم و مشغول شدم. صدای ملچ و مولوچ لادن حالم را به هم می‌زد. این بشر انگار از قحطی فرار کرده بود. حتی نادر هم با آن ه‍مه خنگی‌اش به او تذکر می‌داد. گرچه دلم نمی‌خواست ناهارم را با آن‌ها بخورم ولی از اینکه مجبور نبودم در آن بلبشو فکر پخت غذا کنم خودش خیلی می‌ارزید.

غروب همه چیز جمع شده بود.‌ من مانده بودم و یک چمدان‌. لادن و نادر آن روز حسابی کمکم دادند و وسیله‌هایم را سریع جمع کردند. نادر از کت و کول افتاده بود‌. پسر سوسول و بی دست و پایی مثل او باید هم از نفس می‌افتاد. لادن هم دیگر نا نداشت. خسته و خرد از من خداحافظی کردند. بعد از رفتنشان شالم را درآوردم و موهایم را کمی تکاندم. مقداری از غذای ظهر باقی مانده بود. آن را مقابلم گذاشتم و مشغول خوردن شدم.

روز اسباب کشی را با بدبختی مرخصی گرفته بودم. می‌خواستم شب نشده همه‌ی اسباب و وسیله‌هایم در خانه باشد. کامیون آمده بود و کارگرها همه چیز را بار زده بودند‌. به دقت به کار کردنشان نگاه می‌کردم که چیزی را از قلم نیندازند. برای بار آخر به همه جای خانه سرک کشیدم. البته با حضور دو چشم فضولی مثل صاحبخانه نمی‌شد درست کنکاش کرد. من هم زیاد لفتش ندادم. کلید را سمتش گرفتم. نگاهی به من و جولی که در بغلم بود انداخت:

-امیدوارم زود شوهر کنی از آلاخون والاخونی دربیای.

نگاهی به موهای جوگندمی‌اش انداختم. خواستم جوابش را بدهم ولی سکوت کردم.

-ببین مورد خوب سراغ دارما. تلفنمو که داری؟

دیگر نماندم ببینم چه می‌گوید. در خانه را محکم به هم کوبیدم و در راه پله سرازیر شدم. داخل ماشین نشستم و راه افتادم. کامیون هم دنبالم می‌آمد. سرکارگرش مرد خوبی بود. از دو اسباب کشی قبلی‌ام می‌شناختمش و همیشه موقع جابه‌جایی به او زنگ می‌زدم. حس برادری را در حرکاتش می‌دیدم.

مقصد آپارتمانی بود چند واحدی. من در طبقه سوم بودم و یک واحد مقابلم قرار داشت. فاصله‌ی بین واحد من و واحد روبرویی یک آسانسور بود. بخاطر طبقه سوم بودن، کار کارگرها راحت بود. با سرعت پله‌ها را بالا و پایین می‌کردند و وسیله‌ها را جا به جا. من و جولی گاهی داخل خانه می‌رفتیم و گاهی در راه پله مراقب کارگرها بودیم‌. از تلفن صبح داریوش حالم گرفته شده بود. اصرار داشت بیاید تا کنارم باشد. من هم ردش کرده بودم.

حوالی ظهر کار کارگرها هم تمام شده بود. پایین پله‌ها مزدشان را دادم. آن‌ها رفتند. من ماندم و یک خانه‌ی شلوغ که حسابی کار داشت. داخل واحدم شدم و نگاهم روی جعبه‌های قد و نیم‌قد در نوسان بود. کمرم تیر می‌کشید. روی مبلم نشستم. جولی را رها کردم. برای خودش می‌پلکید‌. من هم داشتم دور و برم را بررسی می‌کردم. همان لحظه صدای زنگ خانه بلند شد. سمت در رفتم‌. از داخل چشمی دختر بچه‌ای را دیدم. در واحد روبرو هم باز بود. به گمانم دختر آن خانه بود‌. در را گشودم. دخترک با آن موهای دم موشی و آن سارافون لیمویی حسابی دلبری می‌کرد:

-شما همسایه جدید مایین؟

روی دو زانو مقابلش نشستم.

-بله خانوم خانوما.

دستش را از پشت کمرش بیرون آورد و سمتم گرفت:

-من نیکی‌ام. چهارسالمه.

از این روابط عمومی‌اش خوشم آمد. دستم را جلو بردم و دستش را گرفتم:

-من هم تیرام. 38 سالمه.

دستش را آرام از دستم بیرون کشید.

-میشه بیام خونتونو ببینم؟ شوهرتون نیست؟

دستم را زیر چانه‌ام زدم:

-من شوهر ندارم. تنهام.

دستش را آرام مقابل دهانش گرفت:

-اِ بی شوهری؟ عمه‌ی منم شوهر نداره. می‌گه شوهر چیه؟ واه واه. بعد خانوم‌جونم بهش می‌گه عیبه این حرفا چیه.

این را گفت و ریز ریز خندید. من هم خنده‌ام گرفت. نگاهش به داخل خانه افتاد. چشمانش برق زد:

-وای پیشی هم دارین؟

پقی زیر خنده زدم.

-آره عزیزم. می‌خوای ببینیش؟

سرش را محکم بالا و پایین کرد.

-می‌شه بیام تو؟

خندیدم:

-معلومه!

همان لحظه صدای زنی از واحد روبرو آمد. به گمانم مادر نیکی بود:

-نیکی جان دخترم، مزاحم نشو مامان.

نگاهم به در روبرو بود و زنی که با پیراهن بلند چهارخانه‌ی آبی در آن خودنمایی می‌کرد.

-نه خانوم مشکلی نیست.

دستی به موهایش کشید:

-ببخشید. نیکی خیلی کنجکاوه.

کمی مکث کرد و ادامه داد:

-من شیرینم و شما؟

از داخل واحد بیرون رفتم و مقابلش ایستادم:

-منم تیرام.

سرش را تکان داد:

-خوشبختم. خوش اومدین.

این را گفت و بعد دخترش را صدا زد.
در آن فاصله اما نیکی وارد خانه‌ام شده و با جولی حسابی گرم گرفته بود!


free b2evolution skin


فرم در حال بارگذاری ...