رمان تیرا
🍃 ﷽ 🍃
#تیرا 📚
✍🏻فاطمهصداقت
#قسمت_14
روی سر و کول جولی دست میکشید. با آن سارافون چینچینی لیمویی حسابی تو دل برو بود. چند لحظه نگاهش کردم. بعد کش و قوسی به خودم دادم و ناخواسته خمیازه کشیدم.
-آخ آخ معلومه خیلی خستهاین. نیکی، نیکی بیا مامان. خانوم خستهن.
میخوان استراحت کنن.
درحالیکه با یک دست جلوی دهان بازم و با دست دیگر علامت نه را به شیرین نشان میدادم سمتش چرخیدم. نفس عمیقی کشیدم:
-عیب نداره شیرین خانوم. بذارین بازی کنه.
شیرین یک قدم سمت جلو برداشت:
-نه آخه اینطوری که نمیشه. بد عادت میشه.
مقنعهام را آهسته درآوردم:
-نه بابا. من که نیستم صبح تا عصر. بد عادت نمیشه.
ناگهان صدای جیغ نیکی بلند شد:
-وای!
به پشت سر چرخیدم و سمتش دویدم. شیرین هم از پشت سرم دوید. هردو مقابل نیکی نشستیم.
-چی شده مامان؟
نیکی از هیجان دهانش باز شده بود:
-خاله از ازینا داره!
هردو سمت جایی چرخیدیم که نیکی اشاره میکرد؛ سمت پلی استیشن! پقی زیر خنده زدم. مادرش هم نفسش را محکم بیرون داد. دستش را روی سینهاش گذاشت:
-وای ترسیدم نیکی جان. این که جیغ زدن نداره.
دو نفری خیالمان از بابت نیکی راحت شده بود که صدای گرومپ آمد. شیرین از جایش بلند شد و سمت در خروجی دوید. حالا نوبت او بود که بلند بگوید:
-وای!
از جایم بلند شدم:
-چی شده شیرین خانوم؟
به پشت چرخید:
-باد زد در خونه بسته شد. موندیم پشت در الان.
نیکی آهسته طوریکه مادرش نشنود گفت:
-آخجون با پیشی بیشتر بازی میکنم.
زیر لب خندیدم و سمت شیرین رفتم:
-کلید یدک ندارین جایی؟ مثل زیر گلدونی، تو جا کفشی؟
شیرین مستاصل نگاهم کرد:
-نه نداریم. چون که..
نیکی با شیرین زبانی حرف مادرش را کامل کرد:
-بابا احسان میگه آدم باید منظم باشه. باید همیشه وسیلههای مهمشو برداره.
شیرین دست به کمر نگاهش کرد:
-نیکی! از دست تو.
میانه را گرفتم:
-عیب نداره. خونهی من بمونین تا همسرتون برگردن. نیکی هم با جولی بازی میکنه.
بعد به گربهام اشاره کردم. شیرین آهسته جلو آمد و روی مبلی نشست:
-ممنون نمیخوام زحمت بدم آخه.
درحالیکه دکمه مانتویم را باز میکردم جوابش را دادم:
-زحمت نیست.
بعد هم سمت کارتونی رفتم. از داخل آن کتری و قوری را درآوردم:
-الان براتون چایی درست میکنم.
شیرین آهسته تشکر کرد. بعد محکم روی دستش کوبید:
-وای غذام. ناهار رو گازه. الان میسوزه.
نیکی سمت مادرش دوید:
-ولش کن. خودت گفتی زیرشو کم کردی نمیسوزه.
شیرین از جایش بلند شد:
-میشه یه تلفن بزنم؟
دستی در موهایم کشیدم. کش را از سرم باز کردم و موهایم را دورم ریختم:
-بله حتما.
گوشیام را از داخل کیفم درآوردم. سمتش گرفتم:
_بفرمایین.
آهسته جلو آمد. گوشی را گرفت. تشکر کرد. بعد شمارهای را زد. در آن فاصله زیر کتری را روشن کردم. آشپزخانهی نه چندان بزرگش خیلی مورد پسندم نبود. بالکنی که کنارش بود اما دوست داشتم.
-بله. کی میتونی بیای احسان جان؟ غذام رو گازه.
همیشه هم بی نظمی عامل مشکلات نبود. گاهی حوادث پیشبینی نشده کار دست آدم میداد. مثل همان بادی که وزید و در خانهی شیرین را بست. اگر کلید یدک بیرون از خانه داشتند الان همسرش مجبور نبود از محل کارش بیرون بزند.
-خاله میشه هر روز بیام پیش جوبی؟
خندهام گرفت:
-جوبی نه، جولی!
او هم شیرین خندید:
-آره جولی.
روی موهای قشنگش دست کشیدم:
-باشه خاله بیا.
مشغول گفتگو با نیکی بودم که شیرین هم آمد:
-بفرمایین.
گوشی را گرفتم:
-باباش گفت میاد یک ساعت دیگه.
باشهای گفتم و پرسیدم:
-اینجا فستفودی خوب هست؟
میخوام ناهار بگیرم.
شیرین دستش را بلند کرد:
-به خدا اگر بذارم. الان احسان میاد ناهار داریم.
دستانم را در هم قلاب کردم:
-نه دیگه زحمت نمیدم.
شیرین روی شانهام زد:
-زحمت چیه. همسایهایم ها.
صدای سوت کتری بلند شد. سمتش رفتم تا چای دم کنم.