رمان تیرا
🍃 ﷽ 🍃
#تیرا 📚
✍🏻فاطمهصداقت
#قسمت_15
یادم افتاد که چای خشکم داخل یکی از جعبههاست. دوباره به سمت پذیرایی برگشتم. نگاهم را بین جعبهها میچرخاندم و به کار بزرگی که روی دوشم بود فکر میکردم. به اینکه چیدن این خانه چقدر وقتگیر و زمانبر خواهد بود.
جعبه را پیدا کردم. نگرانیهایم صف به صف مقابل چشمانم رژه میرفتند و من با خستگی یکی پس از دیگری آنها را رد میکردم. چای را برداشتم و دوباره سمت آشپزخانه رفتم. حالا باید لیوان هم پیدا میکردم. آشفته دستم را داخل موهای بلندم بردم و محکم به عقب هل دادم.
-راستی تیرا جون، میگم شما ازدواج نکردی؟ البته ببخشیدا اینو میپرسم.
قوری را روی کتری محکم کردم. به قصد برداشتن لیوانها سمت جعبهای پاتند کردم. شاید گفتن کلمهی نه خیلی آسان به نظر میرسید ولی همان نه ساده که دوحرفیست، یک دنیا حرف و داستان پشتش داشت. از همهی روزهایی که در آن شهر دردندشت دیده بودم و همهی ماجراهایی که بعضیشان جایش فقط تهته زبالهدان ذهنم بود.
-هنوز نه.
لیوانهای شیشهای را برداشتم. قبل از رفتن سمت آشپزخانه، سینی را هم پیدا کردم و در دست دیگرم گرفتم. میتوانستم حدس بزنم شیرین نگران باشد. اولین بار نبود که با این واکنشها مواجه میشدم؛ با این لبخندهای تلخ ومرموز که پشتش یک دنیا تردید و دلشوره داشت.
-خب چرا ازدواج نمیکنی؟ تنهایی سختت نیست؟
شاید این کنکاشها ظاهرا از سر دلسوزی بود ولی من آدمی بودم که خیلی زود به عمق و لایههای پنهانی یک حرف پی میبردم. این را از بابا رسولم یاد گرفته بودم. میگفت هر حرف را ساده نگاه نکن. آدمها پشت حرفهایشان دنیا دنیا دلیل خوابیده است. حرفها تکههای روح آدمهایند. حرفها تمام وجود یک آدمند که در قالب جملات بیرون میریزند و حالا شیرین و سوالش، نمایندهی تمام عیار نگرانی بودند که از بین دو لبش بیرون میریختند.
-تنهایی راحتترم.
شاید اگر خندههای گاه و بیگاه نیکی نبود اگر صداهای ریز جولی نبود الان حالم دگرگون میشد.
-آخه حیفه. دختر به این خوشگلی به این قد و بالایی. چرا تنها بمونه؟
حالا که تعریفهایش را میشنیدم بیشتر به این پی میبردم که نگرانیاش شدید است. که ممکن است من یک آدمی باشم که هر مردی را جذب خودش کند. حتی شوهر او را. من اما کاری به کسی نداشتم. دلشورهی او هم از طبیعتش سرچشمه میگرفت. این وسط چیزی که درست و درمان نبود اعتماد بود. اعتمادش به شوهرش. همیشه بابا رسولم میگفت راحله بترس. شیطان در یک ثانیه کارش را میکند. در یک ثانیه یا حتی صدم ثانیه پروندهی دل و قلبت را میپیچد. مراقبش باش. مراقب ورودیهای وجودت باش. من اما از جانب خودم خیالم آسوده بود. من به هیچ بنی بشری اجازه نمیدادم خلوتم را خراب کند. چه آن نادر دست و پا چلفتی، چه آن داریوش که با زنگ زدنهایش عصبیام میکرد چه مردهای دیگر که به خیالشان خام دو دوزهبازیهایشان میشدم.
-دیگه از من گذشته شیرین خانوم.
لیوانها را داخل سینی میگذاشتم که دستش را روی شانهام حس کردم. به سمتش چرخیدم. نگاهش کردم.
-نگو تیرا جون. مگه چندسالته؟ من تو فامیلمون یه دختری بود پنجاه ساله که ازدواج کرد. الان هم خیلی خوشبخته.
نسخهی خوشبختیام را به روش خودم میپیچیدم. عادت نداشتم از روی تکرار زندگی دیگران زندگی کنم. من زندگی خودم را داشتم. من نسخهی تکراری و پیچیده شدهی زندگی بقیه را نمیخواستم. یک روتین همیشگی که از ازدواج شروع میشد وبه نوهداری و بچهداری ختم! من تیرا بودم! آرزوها و اهداف خودم را داشتم. این وسط ازدواج را نمیخواستم. دست و پا گیرم میشد.
-ولش کن شیرین جون، از خودت بگو. همین نیکی رو داری؟
دست به سینه ایستاد. لباس بلندش را کمی مرتب کرد. بعد هم روی شکمش دست کشید:
-ایشون هم هستن. به زودی تشریف میارن.
چشمم روی شکمش چرخ خورد. چرا
تا الان متوجه نشده بودم؟ ناخودآگاه لبخند پهنی روی صورتم نقش بست. با دیدن زنهای باردار همیشه دلم ضعف میرفت. به قول مامان کشورم، آنها که بار شیشه داشتند میشدند خود فرشته. نمایندهی تمام و کمال خدا که لیاقت داشتند جانشین خدا را در بطنشان پرورش دهند. مامان کشورم میگفت زن باردار نه ماه بچهای را حمل میکند که اشرف مخلوقات است. خیلی لیاقت میخواهد.
-پس خیلی باید هواتو داشته باشم شیرین جون.
دستی به موهای روشنش کشید. صورت سفید و کم و مک دارش، به لبخندی عمیق مهمان شد. عقب رفت و به اوپن تکیه داد.
-حالا به دنیا بیاد حسابی مزاحم شما میشه. مخصوصا شبها.
چای دم کشیده را داخل لیوان ریختم. با هم سمت پذیرایی رفتیم تا بنشینیم. برایش کمی شکلات هم آوردم. روی میز عسلی کنار دستش گذاشتم.
-مامان و بابات چطوری راضی شدن تنها بمونی؟خب آخه سخته.
همین سوال سادهاش چند جلد جواب داشت. نمیدانستم از جلد چندم شروع کنم؟ از جلد آرزوها؟ یا جلد لجبازیها؟ شاید هم بهتر بود جلد کله شقی و خودرایی را در میآوردم.
-خب اونها شهر دیگه هستن. تهران نیستن. من تهران تنهام.
ابروهایش بالا پرید. انگار که جملهی سخت و غیر قابل درکی شنیده باشد دوباره پرسید:
-یعنی چی؟ یعنی هیچ کسو نداری اینجا؟
حق داشت تعجب کند. خواستم برایش مفصل بگویم که ماجرا به همین راحتیها نیست اما صدای زنگ در واحد حواسم را پرت کرد. از جایم بلند شدم:
-یعنی کیه؟
به سمت مانتو و مقنعهام رفتم. آنها را پوشیدم. فاصلهام را تا در پر کردم. از داخل چشمی به بیرون نگاه انداختم. یک مرد جا افتاده و حدودا چهل ساله بود. یک بلوز کتان آبی تنش بود با یک شلوار کتان سیاه. سفیدی صورتش از پشت چشمی هم واضح بود. ابروهای بی حالتش هم با هم قهر بودند. صورت پهن و کشیدهاش، بی نقص بود. در را باز کردم. نگاهم به او که افتاد صدای نیکی را از پشت سر شنیدم:
-بابا احسان!