12 آبان 1404
🍃 ﷽ 🍃 #تیرا 📚 ✍🏻فاطمهصداقت #قسمت_10 گوشی را روی گوشم جا به جا کردم. نگاهم بین دستان شاگرد شاطر و میزی که نان را رویش پرت میکرد در رفت و آمد بود. فقط یک نفر جلویم بود و بعد نوبتم میشد. -سلام داریوش خان. چطوری؟ منم خوبم ممنون. نفس عمیقی کشیدم و… بیشتر »
نظر دهید »
03 آبان 1404
🍃 ﷽ 🍃 #تیرا 📚 ✍🏻فاطمهصداقت #قسمت_9 هنوز هم عاشقش بودم. هنوز هم وقتی به در یخچال و عکسش نگاه میکردم پر از آرامش میشدم. پدرم همان مامنی بود که هیچ جا مثل آن را نیافته بودم. تمام مدتی که در این شهر درندشت تنها زندگی میکردم و با آدمهای متفاوتی روبرو… بیشتر »
30 مهر 1404
🍃 ﷽ 🍃 #تیرا 📚 ✍🏻فاطمهصداقت #قسمت_8 چند لحظه خیره ماندیم. در چشمانم غرق شد. من هم از خجالت سرم را پایین انداختم. خجالت بود یا ضعف از دیدن آن همه صلابت؟ پدرم حرفش حرف بود. آن لحظه هم که چشمهایش داشتند حرف میزدند. -من میگم نره حاج رسول. چه معنی… بیشتر »