9
شهریور

تو هفتاد دقیقه وقت داری!

🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁

تو هفتاد دقیقه وقت داری!

شما را به یک مسابقه با یک جایزه‌ی خیلی خوب دعوت کرده‌اند. شما در اتاقی قرار می‌گیرید که امکانات و ابزارآلات در آن وجود دارند. آن ابزار و امکانات بی نقص هستند و برای انجام کار شما کافی.

از شما می‌خواهند وسیله‌ای بسازید و اگر تمام تلاش خود را بکنید و بهترین باشید، به شما جایزه ویژه‌ای می‌دهند. شما هفتاد دقیقه وقت دارید که در آن اتاق با همه امکانات بهترین وسیله را بسازید و جایزه را ببرید.

حالا خدا ما را به دنیا آورده و همه‌ی امکانات رشد را در اختیارمان گذاشته و به ما چندین سال وقت داده تا بهترین آخرتی که می‌توانیم برای خودمان بسازیم.

اما بعضی وقت‌ها اسیر شکل و قیافه آن می‌شویم. به جاس اینکه وسیله را در جهت ساختن و مهیا کردن به کار ببندیم، خود وسیله را هدف می‌گیریم و یادمان می‌رود فقط هفتاد دقیقه وقت داریم!

#به_قلم_خودم


free b2evolution skin
9
شهریور

کوچه پاییزی

کوچه‌ی پاییزی بهشت!

نیمکت چوبی کنار حوض پر از ماهی قرمز رنگ خانه کلنگی آقاجانم، میزبان لحظه‌لحظه، عشق بازی‌ام با برگه هایی بود که دور تا دورم ریخته بودم و داشتم زیباترین نقاشی ام را از شاهکار خلقت خداوند، از برگ های پاییزی، از آن موجودات ظریف و لرزانی که از چوب سرد و نازک درختان تا زمین سخت و سنگی حیاط، راه زیادی را طی کرده بودند، نقش می‌زدم. به گمانم دل درختان به حال مستانه ای که داشتم می‌سوخت.

نقش می‌زدم روزگار کوچه‌ی بهشت را. کوچه ای که درختانی راست قامت و استوار را در دوطرفش جای داده بود. درختانی با برگ های زرد و نارنجی، قرمز و آجری، سبز و مغز پسته ای. کوچه بهشت بود و روزگار پاییزی معروفش!روزگار عاشقانه های پاک و ساده؛ قدم زدن‌های دونفره، به‌هم رسیدن‌های ساده و صمیمی.

اکنون نقش می‌زنم آن روز پاییزی را که زیر درختی دیدمت. همان درخت باشکوه و استوار که مرا به یاد قامت بلندت می‌انداخت. زیر همان درخت با هم قرار عاشقانه بستیم. همان جا که دستانم را میان دستان قوی و مردانه‌ات گرفتی و راز دلت را چنان عاشقانه فاش کردی که قلبم را به انقلابی طوفانی دعوت کردی. مرا بردی به دنیایی جدید. همان‌جا که گفتی معشوق اولت خداست و معشوق دومت من هستم.

جلوتر می‌آیم. مهربانم! صورت زیبایت را در کنار همان درخت با صلابت که شکوهش را پیش شکوه و اقتدار تو از دست داده، نقش می‌زنم. همان لحظه که رفتی و کاسه آبی پشت سرت ریختم. همان لحظه‌ی پاییزی که برگ‌های زرد و نارنجی روی شانه‌هایم جاخوش کردند و همنشین شانه‌های لرزان و خسته از گریه ام شدند. زمانیکه در آن لباس مقدس دیدمت که با من خداحافظی کردی.

حالا نشسته ام روی نیمکت چوبی کنار حوض خانه کلنگی آقا جانم و دارم انتظار آمدنت را نقش می‌زنم. انتظاری از جنس نسیم خنک همان عصر پاییزی که کنارت ایستادم و پیشانی بندت را بستم. همان که نقش «یازهرا» بر آن بود. ‌همان که از جانت هم عزیزتر می‌داشتی‌اش.

برگ های زرد و نارنجی دورم ریخته اند. آن ها هم دلتنگ صدای زیبایت شده اند. چه عشق بازی زیبایی شده؛ من و نقاشی روزگار عاشقی های رنگی‌رنگی مان در خنکای نسیم عصر پاییزی سال شصت!

#رها_نویسی #به_قلم_خودم #مدار_نوشتن

1788161702img_20260831_110448_601.jpg


free b2evolution skin
13
مرداد

و تو عاشق میشوی

و حسین عاشقت میکند
و تو دیوانه‌اش میشوی
و نمیتوانی رهایش کنی
و هرچقدر زیارت کنی سیر نمیشوی
حتی اگر هر روز باشد..

#اربعین_روایت_تو
#به_قلم_خودم

1785854828photo_2026-08-04_18-15-38.jpg

1785854827photo_2026-08-04_18-12-12.jpg


free b2evolution skin
13
مرداد

پرچم ایرانم

پرچمت همیشه بالاست..

#اربعین_روایت_تو

#به_قلم_خودم

1785852946photo_2026-08-04_17-11-06.jpg


free b2evolution skin
13
مرداد

مشایه عمود 75

اربعین امسال،
عطری از حضور آقایم،
در مشایه طنین می‌اندازد..
همان یک بار که رد شدی،
همه جا پر شد از عطر تو آقاجان،
و ماندگار شد اثر حضورت در این خیابان بهشتی..

مشایه عمود 75

#به_روایت_تو
#به_قلم_خودم

1785852232photo_2026-08-04_17-11-26.jpg


free b2evolution skin