رمان تیرا
🍃 ﷽ 🍃
#تیرا 📚
✍🏻فاطمهصداقت
#قسمت_16
یک لحظه به بابا گفتنش حسودیام شد. یاد بچگیهایم افتادم. وقتهایی که من هم داخل حیاط میدویدم تا در را برای بابا رسولم باز کنم. وقتی که خسته به خانه برمیگشت و چشمهای مهربان و روشنش با دیدنم گرد و بزرگ میشد. میگفت راحله جان تو که در را برایم باز میکنی یک چیز دیگر است. حالا نیکی هم با آن پاهای کوچکش سمت پدرش دویده و در بغلش جای گرفته بود.
-سلام. خانوم من اینجان؟
احسان بود. نه حالم را پرسید نه از آشنایی با من خوشحال شد. فقط دنبال همسرش بود. ته دلم کیف کردم و برایش تمام قد ایستادم و کف زدم:
-سلام. بله.
لبخند زد. سرش را پایین انداخت. چند لحظهای نگاهش کردم. حسی به من میگفت با یک نمونهی جدید و کمیاب از یک مرد سربهزیر روبرو هستم. پشتم را کردم و سمت داخل رفتم. شیرین لیوان به دست بلند شد. فاصلهی باقیمانده را با دو گام بلند پر کردم تا کمکش کنم. دستم را گرفت.
-ممنون تیرا جون. زحمت دادیم.
لبخند زدم:
-چه زحمتی؟ هنوز چاییت رو نخوردی.
آرام قدم برمیداشت:
-به غذام سر بزنم. فکر کنم جزغاله شده دیگه.
بعد هم از من رد شد. سمت بیرون رفت. نگاهم روی خانوادهی جمع و جور ولی کامل روبرویم خشک شد. شیرین با خنده به احسان سلام کرد. احسان هم لبخند زد و دستش را روی شانهی شیرین گذاشت. دنبالشان رفتم تا در واحد را ببندم. شیرین سریع سمتم چرخید:
-تیرا جون الان غذا رو میکشم.
دست به سینه ایستادم:
-نیازی نیست.
احسان همانطور که به سمت خانه میرفت کمی سمت واحد من متمایل شد:
-ببخشید زحمت دادن بهتون.
انگار خانوادگی تکیه کلامشان زحمت دادم بود. چقدر گفتم عیب ندارد و باز هم عذرخواهی میکردند. میدانستم کمال ادب و شعور را رعایت میکنند ولی اینقدر دیگر نیاز نبود!
-خواهش میکنم به سلامت.
در را پشت سرم بستم. نفسم را محکم بیرون دادم. صدایشان را هنوز میشنیدم:
-چه زود اومدی عزیزم؟
-آره ماشین ابراهیم رو گرفتم.
پس ماشین نداشتند؟ چقدر سخت بود. من که یک نفر بودم نیازم به ماشین خیلی مبرم بود چه برسد به خانوادهی آنها که حتما ماشین نیاز مبرمشان بود. شانههایم را بالا انداختم. سمت چاییام رفتم تا بخورم. حداقل مزیت حضور شیرین این بود که چاییام را زود حاضر کردم. پایم را روی دیگری انداختم. سرم را به مبل تکیه دادم. چشمانم را بستم. دلم میخواست مثل خرس قطبی تا صبح بخوابم!
🚫کپی ممنوع است🚫
#رمان
#رمان_اجتماعی