8
اسفند

رمان تیرا

🍃 ﷽ 🍃
#تیرا 📚
✍🏻فاطمه‌صداقت
#قسمت_17

صدای زنگ گوشی‌ام باعث شد حتی رویای خواب شیرین هم از سرم بپرد. از جایم بلند شدم و سمت گوشی‌ام که روی اوپن بود رفتم. آن را برداشتم. با دیدن اسم لادن پوف محکمی کردم و به اوپن تکیه دادم. همزمان دستم را بالا آوردم و مشغول وارسی ناخن‌هایم شدم. یکی‌اش شکسته بود.

-تیرا تموم شد کارات؟

ناخن‌هایم به تازگی شکننده شده بودند. هرچه سوهان می‌کشیدم و خوراکی‌های تقویتی می‌خوردم بی‌فایده بود.

-آره که چی؟

همزمان صدای زنگ واحد هم آمد. درحالیکه گوشی را با دستم نگه داشته بودم قدم زنان سمت در رفتم. از داخل چشمی شیرین و نیکی را دیدم. یک سینی بزرگ دست شیرین بود. با آن وضعش این چه کاری بود؟

-وا تو باز از دنده قوزی بلند شدی؟

در را باز کردم. شیرین و نیکی همزمان سلام دادند. آهسته گفتم:

-لادن بعدا زنگ بزن الان سرم شلوغه!

گوشی را بین شانه و گوشم گذاشتم. دستم را جلو بردم تا سینی را بگیرم. نیکی پرسید:

-خاله بیام پیش جونی؟

خندیدم. او هم خندید. لادن اما در صدایش سوال و تعجب داشت:

-کیه؟ دختربچه‌س؟

حوصله‌ی لادن را نداشتم. می‌خواست تا صبح حرف بزند. خداحافظ سرسری گفتم. سمت اوپن رفتم و سینی را رویش گذاشتم. گوشی را از گوشم جدا کردم و دوباره سمت بیرون رفتم:

-ممنون.

شیرین و نیکی‌ با هم خواهش می‌کنم گفتند.

-نیکی هر وقت دوست داری بیا پیش جولی.

نیکی از خوشحالی بالا و پایین پرید. شیرین هم در حالیکه دست نیکی را گرفته بود عقب عقب رفت.

- ما بریم ناهار با اجازه. احسان دیرش می‌شه.

سرم را به معنای باشه تکان دادم. از نیکی خداحافظی کردم و در را بستم. بوی خوب لوبیا پلو سالن را برداشته بود. سمت اوپن رفتم و یک قاشق از آن را داخل دهانم گذاشتم. آن‌قدر خوشمزه بود که بدون هیچ تعللی چند قاشق دیگر هم خوردم. بعد هوم بلندی گفتم:

-مزه‌ی بهشت می‌ده خدا!

شاید خسته بودم و غذا می‌چسبید. ولی نه. از خستگی نبود. ماجرا برمی‌گشت به علاقه‌ی بی نهایتم به لوبیا پلو. وقتی که شب آخر مادرم لوییا پلو درست کرده بود و باید فردایش به تهران می‌آمدم. اهل خانه جمع شده بودند تا خداحافظی کنیم.

 #رمان

#رمان_اجتماعی


free b2evolution skin


فرم در حال بارگذاری ...