18
شهریور
آخر خیمه!
? ? ? ? ? ? ? ? ? پشت همه نشستم. آخر خجالت میکشیدم. احساس غریبی هم میکردم. دلم در دستم میزد. تاریکی شب همه جا را فراگرفته بود. هرچه چشم میچرخاندم، فقط انسانهای شریف و درستکار را میدیدم. من در بین آنها چه میکردم؟ صاحب کاروان از مواجههاش با… بیشتر »
