17
شهریور

علمدارِ آقا!

? ? ? ? ? ? ? ? ? مگر می‌شود فهمید آن لحظه به ارباب چه گذشت؟ آن لحظه که پشت و پناه و علمدارش را خونین و زخمی روی زمین دید. چه کشید آن چند قدمی که می‌خواست به عباس برسد؟ به چه فکر می‌کرد؟ به تشنگی بچه‌ها؟ به تنها ماندنش؟ به غربت بعد از نبودن علمدارش؟ به… بیشتر »

free b2evolution skin
17
شهریور

امیدِ نا امیدانِ عالم

? ? ? ? ? ? ? ? ? دست‌هایش را زیر آب برد. نگاهی به زلالی‌اش انداخت. صدای جریان آب، سکوت صحرا را می‌شکست. نور آفتاب دانه‌های گرم و خوش‌رنگش را روی آب به رقص در آورده بود. خنکی آن، از پوستش رد شد و آرام آرام به همه جای بدنش رسید. حس خوب رفع عطش، در وجودش… بیشتر »

free b2evolution skin
17
شهریور

خاطره تبلیغ، ۴

? ? ? ? ? ? ? ? ? هزارعجیب، قسمت چهارم وقت نماز مغرب بود. همسر برای ادای نماز بیرون رفت. دورتادور خانه را با نرگس گشتیم. یک اتاق داشت که داخلش فرش پهن بود و چند دست پتو و بالش درآن دیده می‌شد. آشپزخانه هم داخلش یک گاز و یخچال بود. وضو گرفتم و چادر سرم… بیشتر »

free b2evolution skin