30
مهر

رمان تیرا

🍃 ﷽ 🍃 #تیرا 📚 ✍🏻فاطمه‌صداقت #قسمت_8   چند لحظه خیره ماندیم. در چشمانم غرق شد. من هم از خجالت سرم را پایین انداختم. خجالت بود یا ضعف از دیدن آن همه صلابت؟ پدرم حرفش حرف بود. آن لحظه هم که چشم‌هایش داشتند حرف می‌زدند.   -من می‌گم نره حاج رسول. چه معنی… بیشتر »

free b2evolution skin