16 مهر 1404
🍃 ﷽ 🍃 #تیرا 📚 ✍🏻فاطمهصداقت #قسمت_7 برعکس مادرم که همیشه از صبح تا شب سقلمه میزد و با گیرهای خندهدارش آدم را به مرز جنون میرساند پدرم آرام بود. متین بود. سرش به کارش گرم بود. اگر یک نفر در دنیا بود که میگفت ماست سیاه است و من باور میکردم پدرم… بیشتر »
نظر دهید »
10 مهر 1404
#قسمت_6 چینی به بینیام دادم. دستم را به کمرم زدم. با یادآوری قیافهی اختر و آن خال گوشتی بزرگی که روی فک سمت راستش داشت گفتم: -ایش. کشور خانوم این بشقابتون لبپر شده. وای راحله چقدر پاهات بو میده. وای میثم یه کم برو حموم! میثم با دیدن اداهایم قهقهاش… بیشتر »
05 مهر 1404
#قسمت_پنجم تا به شام آن روز فکر کردم یادم افتاد که غروب هم گذشته و من هنوز شام درست نکردهام. سمت یخچال رفتم و درش را باز کردم. نصف پیتزا که از ظهر باقی مانده بود بیرون آوردم. کمی هم قورمه سبزی که کف بشقاب باقی مانده بود در انتهای یخچال خودنمایی… بیشتر »
05 مهر 1404
#قسمت_چهارم دوان دوان و خندهکنان سمت خانه رفتم. دمپاییهای پلاستیکی قرمزم که تازه از دوشنبهبازار کنار خانهمان خریده بودم داخل پایم لخلخ میکرد. زمین هم کمی خاک داشت. خاکش به هوا میرفت درست مثل من که سر به هوا میدویدم. طرهای از موهایم از زیر… بیشتر »
02 مهر 1404
#قسمت_سوم انگشتم را روی ستون اسمهایمان بالا و پایین میکردم. حمیده داشت خیار پوست میگرفت. بویش زیر بینیام پیچیده بود و من هم که همیشه مدهوش بویش بودم دلم ضعف میرفت. حمیده با چنگال تکه خیاری سمتم گرفت. با دندانم آن را گرفتم و مشغول جویدنش شدم.… بیشتر »
01 مهر 1404
#قسمت_دوم از جایم بلند شدم. جولی را سرجایش گذاشتم. سمت آشپزخانه رفتم. بستهی سیاه رنگ کافی میکس را از داخل جعبه بیرون کشیدم. آب جوش را داخل ماگ قرمزم ریختم و قهوهی فوریام را حاضر کردم. تک خندهای به خودم زدم. یاد موقعی که جوانتر بودم افتادم.… بیشتر »