7
تیر

بدون نرگسم هرگز

کلاس فقه استدلالی نشسته بودم. عجب درس شیرینی بود. کلمه به کلمه استاد را با جان و دل به تمام وجودم هدیه می‌کردم. همه چیز خوب و عالی بود. جزوه‌ام را تکمیل می‌کردم که صدای ممتد گریه کودکی توجهم را جلب کرد. بی توجه به حضور استاد از جایم یلند شدم و به انتهای کلاس رفتم. روی صندلی رفتم و نگاهی به مهد کودک که درست پشت سر کلاسمان بود انداختم. خودش بود‌ صدای گریه نرگس!

اجازه گرفتم و از کلاس بیرون زدم. تا به مهد برسم، نفسم نامنظم شده بود. در زدم و با دیدن نرگس گریان، دلم هری ریخت. دخترم را بغل کردم و هق‌هق‌های کودکانه‌ی ناشی از دلتنگی‌اش را به جانِ آغوشم خریدم.
روزهای بعد به هربهانه او را مهد می‌گذاشتم ولی یک ساعت که می‌گذشت، دوباره همان گریه‌ها و همان بی تابی‌ها. هر راهی که می‌شناختم امتحان کردم؛ با خوراکی، با اسباب‌بازی. فایده‌ای نداشت.
سر کلاس اصول نشسته بودم. همه چیز شیرین بود. سر کلاس اصول صدر، در دنیایی از تفکر و تعقل غرق می‌شدم. برایم شیرین بود. در دلم می‌گفتم خدایا حالا که درس‌هایم شیرین شده، می‌خواهم بمانم و درسم را بخوانم. دوباره صدای گریه و دوباره زنگ موبایل.
بغضم گرفت.
کلاس که تمام شد بیرون زدم. تمام وجودم را یک جا در ذهن و دلم حاضر کردم و با هرقدمی که برمی‌داشتم از فضای مدرسه و درس دل می‌کندم. شاید حال آن لحظه‌ام را درک نکنید. شاید فقط بچه‌های غیرحضوری بفهمند. مستقیم به مهد رفتم و نرگس را برداشتم و به خانه رفتم و برای همیشه فکر حضوری درس خواندن را از ذهنم بیرون کردم.
فقط خدا می‌داند چقدر گریه کردم و چقدر دل کندن از آن همه شیرینی و حلاوت برایم سخت بود. کارهای غیر حضوری را انجام دادم و وارد دنیای جدیدی شدم. دنیایی که آن‌قدر بزرگ و غریب بود که گاهی صدها بار از خبرگانش سوال می‌پرسیدم.

هنوز هم طعم شیرین لحظه‌های فقه و اصول زیر زبانم است. ولی من بین لذت بردن خودم و روحیه دخترم، دومی را انتخاب کردم. هنوز دلم در راهروی مدرسه مانده؛ در مباحثه‌ها و برنامه‌ها. دل من اما فدای یک تار موی جنس لطیفی که خدای بزرگ ارزانی‌ام داشته است.

#چرا_غیر_حضوری_کردم

#به_قلم_خودم

پ.ن: از بقیه دوستان غیرحضوری دعوت می‌کنم دلیل غیرحضوری کردنشان را بنویسند و با همین هشتگ یعنی #چرا_غیر_حضوری_کردم به اشتراک بگذارند.


free b2evolution skin
6
تیر

خیال باطل

چرا فکر می‌کنیم همیشه هستند؟ چرا فکر نمی‌کنیم شاید یک روز از ما دور شوند؟ چرا با خیالی آسوده گاهی حتی آن‌ها را می‌پیچانیم؟ چرا فکر می‌کنیم هر حرفشان، هر نظرشان، هر راهنماییشان دخالت و فضولی است؟ چرا همان‌قدر که به یهویی الان من و فلانی اهمیت می‌دهیم، به یهویی بودن با آن‌ها اهمیت نمی‌دهیم؟ چرا خیال باطل ما پر از آرامش است که همیشه داریمشان؟

بعد از غذا به عادت همیشه از جایش بلند شد و یک لیوان آب برای خودش ریخت. کشوی قرص‌هایش را باز کرد و چند قرص برداشت و داخل دهانش گذاشت. لیوان آب را نوشید و از کنارم رد شد. بعد دوباره برگشت و روی موهایم بوسه‌ای کاشت و گفت:
-دختر گلم!
با همان لحن زیبا و همیشگی‌اش.
من یک لحظه از دنیا کنده شدم. یک لحظه از خودم پرسیدم او چه گفت؟ چه کار کرد؟ اصلا از کی وجود مهربان و پر از طمانینه‌اش بند به چند قرص سفید و صورتی شده است؟ او سال‌هاست قرص می‌خورد تا بماند. آه پدر!

رفتنش را نگاه کردم. این روزها کمی کمردرد و پادرد سراغش آمده است. دلم فشرده شد. همه روزهای زندگی‌ام از جلوی چشمانم رد شد. روزهایی که بدوبدو می‌کرد. روزهایی که تلاش می‌کرد من و خواهر وبرادرهایم شاد باشیم. روزهایی که از تفریح خودش می‌زد و به شادی ما می‌پرداخت. آن‌قدر در حلاوت حضور سرشارش غرق شده‌ام که ذره ذره آب شدنش را نمی‌بینم! اینکه او همیشه سلامتی روزهای جوانی‌اش را نخواهد داشت. او همیشه حوصله روزهای نوبرانه نو پدری‌اش را نخواهد داشت. به اینکه او هم انسان است و روزگار دستِ سختی را، بر سر و رویش می‌کشد و پیرش می‌کند.

چرا فکر می‌کنیم همیشه هستند؟ چرا فکر می‌کنیم همیشه می‌مانند؟ چرا فکر می‌کنیم همیشه سرحال و با نشاط خواهند بود؟
بوسه پدر، پر از حرف بود. او همچنان به طراوت روزهای اولی که به دنیا آمده بودم و حتی فراتر از آن، دوستم دارد. از عشق و شورش کم نشده است.
کاش می‌شد فریاد بزنم تا صدایم به شهرم برسد. بگویم عاشق خودت و خستگی‌هایت هستم. ببخش اگر گاهی بد می‌شوم!

شادی روح مادر و پدرهایی که نیستن صلوات.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


free b2evolution skin
14
خرداد

الغوث‌هایم را داخل کیفم می‌گذارم!

هرچقدر هم که با میزبان خودمانی باشی، هرچقدر هم که با او صمیمی باشی، مهمانی‌اش که تمام می‌شود، باید خداحافظی کنی و به خانه‌ات برگردی. 

حالا سعادتی که ما داریم این است که خانه‌مان هم در دایره فرمانروایی اوست. در دلمان می‌گوییم هرچند که مهمانی تمام شد، ولی هنوز هم زیر سایه پر مهر میزبانش هستیم.

خدای مهربانم، اگر اجازه دهی، کمی از سرریز غذاهای سر سفره‌ مهمانی‌ات را بردارم.

خدای عزیزم، می‌خواهم العفو‌های داخل سینی را بردارم و گوشه جیبم بگذارم تا اگر روزی خطایی کردم، یادم باشد تو مهربان و بخشنده‌ای. یادم باشد سریع‌الرضایی!

جانا، می‌خواهم الغوث‌هایم را داخل کیفم بریزم، تا اگر روزی ناامیدی، بر قلب خسته‌ام سایه انداخت، با نور الغوث‌ها زندگی‌ام را روشن کنم و از تاریکی بیرون بیایم.

خدای بزرگم، می‌خواهم لذت بیداری سحر را گوشه ذهنم ذخیره کنم، تا بازهم سحرها از خواب بیدار شوم و با تو راز و نیاز کنم.

عزیزترینم، چقدر لحظه خداخافظی سخت است. می‌دانم ثانیه به ثانیه مهمانی‌ات برایم برنامه داشتی. برنامه‌هایی که برای منِ بی سر و پا و خطاکار، پر از فایده بود. لحظه‌هایی آسمانی که وجود خاکی‌ام را صیقل می‌داد. خدایم، مهربانم، چه خوب لحظاتی بودند لحظاتی که تو از من پذیرایی می‌کردی.

خدایا می‌شود من را بخشیده باشی؟ می‌شود دوباره به مهمانی‌ات راهم دهی؟ می‌شود برای سال آینده دوباره کارت دعوتت را درِ خانه‌ی دلم بیینم؟ می‌شود فراموشم نکنی؟

جانا، می‌دانی وداع چقدر سخت است. تو اما فکر آن را هم کرده‌ای، آن‌قدر که مهربانی. عید فطر را برای آخر مهمانی، مثل هدیه‌ای ویژه قرار داده‌ای تا منِ گنه‌کارِ از جهنم رهایی یافته، در آن به شادی و خوشحالی بپردازم.

رمضانم، به امید دیدار!

#به_قلم_خودم

#عکس_تولیدی_خودم


free b2evolution skin
29
اردیبهشت

من فرق می‌کنم!

من فرق می‌کنم!

وسط اتفاق ایستاده‌ای و به همه معادلات و مجهولات و معلومات ذهنت نگاه می‌کنی.

بعد می‌روی همه‌ی دور وبر و اطرافیانت را بررسی می‌کنی. بیش از نیمی از معلومات و مجهولات شبیه همان چیزی هستند که در یک‌جایی از زندگی اطرافیانت اتفاق افتاده‌اند.

می‌نشینی و فکر می‌کنی. می‌گویی این قسمت از ماجرای من شبیه اوست و قسمت دیگرش شبیه آن‌یکی. بعد در تلاشی غیر عاقلانه هی دست و پا می‌زنی و می‌گویی نه من با بقیه فرق دارم! می‌گویی این اتفاقی که برای من افتاده، ابن جنبه جدید از زندگی که برای من پیش آمده، با بقیه فرق دارد! اصلا من با بقیه فرق دارم. جنس ماجرایم و نوع اتفافی که برایم افتاده خاص است.

این «من با بقیه فرق دارم» از کجای دنیا در زندگیمان سر در آورده و مثل توپی در زمین عمرمان افتاده است؟

بیشتر اتفاقاتی که افتاده، با اتفاقی که برای دیگری افتاده یکی است. پس چه لزومی دارد بگویم من با بقیه فرق دارم؟

مگر نه اینکه می‌گویند از تجربه دیگران پند بگیرید و خودتان تجربه و درس عبرت نشوید؟ حالا گیرم که تا ته خط رفتم و گفتم من با بقیه فرق دارم! تهش چه برایم می‌ماند جز افسوس همان لحظه‌ای که وسط عمق فاجعه ایستاده بودم و داشتم با غرور می‌گفتم من با بقیه فرق دارم و نمی‌خواستم از تجربه دیگران و حاصل اتفاقی که برایشان افتاده بود استفاده کنم؟

#به_قلم_خودم


free b2evolution skin
29
اردیبهشت

هرگز مگو

? ?
? ? ?
? ? ? ?
هرگز مگو!

هرکس گوشه ذهنش یک چیزی دارد که بعضی وقت‌ها به آن سر می‌زند‌. آن گوشه ذهن که کلیدش فقط دست خود آدم است، هرچند وقت یک‌بار باز می‌شود.‌ آن گوشه، خیلی تنگ است.‌ هرچیزی جایش آن‌جا نیست. فقط چیزهای خاص در آن می‌رود.

آن گوشه محرمانه است. هرکسی نمی‌تواند از آن مطلع شود. شاید اصلا آن گوشه را فقط خودِ خود آدم تا آخر عمرش بداند. شاید حتی یک نفر هم پیدا نشود تا آن گوشه را ببیند و محرم باشد. آن گوشه با همه کوچکی‌اش می‌تواند قد یک دنیای بی کران، در خودش راز و رمز داشته باشد. رازهای مگو و رازهای هرگز مگو.

شاید آن مگو ها را بتوان روزی با کسی گفت ولی آن هرگز مگو ها تا ابد گوشه‌ی آن گوشه جا خوش می‌کنند و دلتنگ اینکه برای یک بار هم که شده از آن کنج عزلت بیرون بخزند و به دنیای فاش شده‌ها وارد شوند، بمیرند. مردنشان سخت است، ولی هرگز گفته نمی‌شوند.

آن رازهای هرگز مگو نمی‌دانند که اگر قرار بود گفته بشوند که هرگز مگو نمی‌شدند. مردنشان هم برای آدم مهم نیست. وقتی آن ها در حدی محرمانه‌اند که نشان هرگز مگو را به خود اختصاص داده‌اند، چرا باید برای بیرون آمدن و فاش شدن له‌له بزنند؟

یک چیزهایی، یک رازهایی تا ابد جایشان همان گوشه است و بیرون هم نخواهند آمد. دلم برای تنهاییشان می‌سوزد. خودم گاهی سر می‌زنم بهشان که دق نکنند. همین است که درخود فرورفته‌ای سنگین می‌شوم که ساعت‌ها به برگی که روی درخت می‌رقصد نگاه می‌کنم و در ذهنم پای درددل هرگز مگو‌ها می‌نشینم. راستی، تو چند راز هرگز مگو داری؟

#به_قلم_خودم


free b2evolution skin