2
مهر
رمان تیرا
#قسمت_سوم انگشتم را روی ستون اسمهایمان بالا و پایین میکردم. حمیده داشت خیار پوست میگرفت. بویش زیر بینیام پیچیده بود و من هم که همیشه مدهوش بویش بودم دلم ضعف میرفت. حمیده با چنگال تکه خیاری سمتم گرفت. با دندانم آن را گرفتم و مشغول جویدنش شدم.… بیشتر »
