9
شهریور

هدف های زندگی

🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁

خودت را به هدف‌ها گره بزن!

بگذار هدف‌ها راه را برایت روشن کنند. اگر همین‌طور بنشینی و بگویی بعدا یک کاری می‌کنم، هیچ بعدی وجود نخواهد داشت. باید اول مقصدی را مشخص کرد و بعد در راهی قدم گذاشت.

مقصد باید چیزی باشد که دوست داری. مقصد باید هدفی باشد که از آن لذت می‌بری، که رنج قدم گذاشتن در پیچ و خم‌هایش را با جان و دل بپذیری. هدفت باید همه جانت شود. مقصدت باید نهایت مطلوبت شود. باید مدینه فاضله‌ات را انتهای راه، جایی که قرار است به آن‌جا برسی، ساخته باشی.

چه بهتر که هدفت والا و مقدس باشد. هدفت پیشبرد و حل مشکلی درجامعه بشری باشد. چه بهتر که کاری که می‌خواهی انجام دهی، مورد رضایت خدا هم باشد. چه بهتر که هدفت مقدس باشد و کائنات و همه آن‌چه خوبی و فضیلت شمرده می‌شوند، در راه رسیدن به آن مقصد مطلوب یاری‌ات کنند.

خودت را به هدف‌ها گره بزن. نه به کارهای کوتاه مدت و دور و دراز دنیایی، خودت را به چیزی بچسبان که اگر انتهای راه رسیدی، به آخر عمر رسیدی و به مسیر طی شده نگاه کردی، بگویی خدا را شکر که این راه را انتخاب کردم. خدا را شکر که این تصمیم را گرفتم.

خودت را به هدف‌ها گره بزن!

#به_قلم_خودم
#انگیزشی

1562597262k_pic_db257f37-8e40-41e2-a9ca-33734ad9eee5.png


free b2evolution skin
9
شهریور

قورباغه آرام پز

🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
قورباغه‌ی آرام‌پز..

از بیرون که نگاهش می‌کنی با خودت می‌گویی چطور می‌تواند چنین آدمی باشد؟ او که خیلی آدم خوبی بود. چرا دارد این کارها را می‌کند؟ مگر به چیزهایی باور نداشت؟ مگر قبلا اعتقادش چیز دیگری نبود؟ چرا اصلا به فکر خانواده‌اش نیست؟ همه‌ی این سوال‌ها را که از خودت پرسیدی، بعدش یاد یک آزمایش ساده‌ می‌افتی که سال‌ها پیش انجام شده است. یاد قورباغه‌ی آرام پز می‌افتی!
سال‌ها پیش، دانشمندان آزمایشی را ترتیب دادند. آب جوشی را آماده کردند و بعد قورباغه‌ای را داخلش انداختند. به محض تماس قورباغه با آب جوش، سریع از آب بیرون پرید و خودش را نجات داد. این بار دانشمندان جور دیگر آزمایش کردند. آمدند و قورباغه را از همان اول که آب سرد بود داخلش رها کردند. قورباغه با لذت در آب برای خودش نشسته بود. کمی بعد زیر ظرف را روشن کردند و آب آهسته شروع به داغ شدن کرد. هرچه حرارتش بیشتر می‌شد، عکس‌العمل قورباغه جالب بود. او می‌خواست بپرد، می‌خواست خودش را نجات دهد ولی انگار دست و پایش دیگر قدرت نداشتند که بپرند و او را نجات دهند. انگار دیگر به آن شرایط رضایت داده بودند.
حکایت زندگی خیلی ها همین قورباغه آرام پز است. شرایط با آن‌ها طوری برخورد کرده که آن‌ها هم آهسته آهسته تغییر کرده‌اند و دیگر روحشان کشش ندارد خودش را نجات دهد.
قورباغه‌ی آرام‌پز، ابدا توجیه برای فروافتادن در منجلاب گناه و رضایت دادن به شرایط ناخوشایند زندگی نیست، بلکه فقط نشانه‌ای برای کسانی‌ است که می‌خواهند از راه نرسیده همه‌ی زندگی یک آدم را زیر و رو کنند. این قورباغه آرام آرام پخته شده، پس آرام آرام باید کمکش کرد. برای همین است که خیلی از افراد خیرخواه ممکن است ابتدای کار ناامید شوند چون نمی‌دانند هر آدمی شرایطی داشته و باید با توجه به گذشته و حالش با او برخورد کرد نه ضربتی و بی برنامه!
شاید شیطان هم می‌دانسته چنین چیزی هست که گفته صبرم زیاد است و ذره ذره در روح مومنان ورود می‌کنم و از راه بدرشان می‌کنم. شیطان، همان حرارت آرام آرام است که زیاد می‌شود و باعث می‌شود دورمان را کوهی از گرما و سختی و مشقت بگیرد و دیگر نتوانیم تکان بخوریم، ولی او نمی‌داند ما خدایی داریم که می‌تواند با یک قطره اشک توبه، همه چیز را گلستان کند!

#به_قلم_خودم

1573878654k_pic_934cbadb-789f-4128-b196-fa956d67e996.png


free b2evolution skin
9
شهریور

این مرد عاشق!

🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁

این مرد عاشق..🌹

نشسته ام پای نوشتن مقاله‌ام. موضوعش رابطه شهدا با خانواده‌شان است. تا به حال این‌قدر درموردشان یک جا مطالعه نکرده بودم. می‌رسم به شهید#عبدالحسین_برونسی

دارم خاطرات همسرشان را مطالعه می‌کنم تا ببینم ایشان چه رفتاری با خانمشان داشته اند. از خواندن آن خاطرات ناخوداگاه لبخند پهنی بر روی لبهایم می‌نشیند و از این همه عشق این شهید دلم ضعف می‌رود.

از اینکه خانمشان در دوران بارداری روزی برای تهیه نان به نانوایی رفته‌اند و نانوا و کارگرانش را مشغول خوردن آبگوشت دیده‌اند و این را برای ایشان تعریف کرده‌اند و گفته‌اند چقدر دلشان از آن آبگوشت‌ها می‌خواسته است و شهید برونسی فردای همان روز، گوشت می‌خرند و به نانوایی می‌روند و بهشان می‌گویند در همان قابلمه آبگوشت درست کنند. ظهر مقداری از غذا را به نانوا داده‌اند و بقیه را با همان ظرف به منزل برای همسر می‌برند.

از اینکه خانمشان در بارداری شب خواب انگور می‌بینند و صبح برای ایشان تعریف می‌کنند و ایشان هم به هر زحمتی بوده همه جا را می‌گردد تا بتواند انگور بیابد و دست آخر می‌تواند دو خوشه انگور بخرد و به منزل ببرد.

از اینکه همیشه میوه های فصل را برای خانواده می‌خریدند و با عشق خوردن بچه ها را به نظاره می‌نشستند. از اینکه این حجم از عشق و فداکاری، اجرش فقط و فقط همان شهادت بوده که نصیبشان شده.

می‌نشینم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. شاید این روزها نشان دادن عشق و علاقه با خریدن خرس‌های بزرگ معروف به شاسخین یا عطر های گران قیمت یا دسته گل‌های بزرگ و….باشد، شاید هم یک شاخه گل قرمز، یا شاید فقط یک دوستت دارم ساده ولی این عمق احساس را در هیچ کدام از این نمونه های بالایی نیافتم. عشق ایشان فرق می‌کند. عشقی است که تازگی دارد برایم. کارهایی است که برایم جذاب است. جنسش فرق می‌کند. دوستشان دارم خیلی. خدا رحمتشان کند.

شادی روح شهدا صلوات

پ.ن: خاطرات به نقل از همسر شهید در مجله شاهد یاران.

#به_قلم_خودم

1574936362k_pic_446e0d8f-d66c-4dac-98a1-ffd0b4a927d5.jpg


free b2evolution skin
9
شهریور

تو هفتاد دقیقه وقت داری!

🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁

تو هفتاد دقیقه وقت داری!

شما را به یک مسابقه با یک جایزه‌ی خیلی خوب دعوت کرده‌اند. شما در اتاقی قرار می‌گیرید که امکانات و ابزارآلات در آن وجود دارند. آن ابزار و امکانات بی نقص هستند و برای انجام کار شما کافی.

از شما می‌خواهند وسیله‌ای بسازید و اگر تمام تلاش خود را بکنید و بهترین باشید، به شما جایزه ویژه‌ای می‌دهند. شما هفتاد دقیقه وقت دارید که در آن اتاق با همه امکانات بهترین وسیله را بسازید و جایزه را ببرید.

حالا خدا ما را به دنیا آورده و همه‌ی امکانات رشد را در اختیارمان گذاشته و به ما چندین سال وقت داده تا بهترین آخرتی که می‌توانیم برای خودمان بسازیم.

اما بعضی وقت‌ها اسیر شکل و قیافه آن می‌شویم. به جاس اینکه وسیله را در جهت ساختن و مهیا کردن به کار ببندیم، خود وسیله را هدف می‌گیریم و یادمان می‌رود فقط هفتاد دقیقه وقت داریم!

#به_قلم_خودم


free b2evolution skin
9
شهریور

کوچه پاییزی

کوچه‌ی پاییزی بهشت!

نیمکت چوبی کنار حوض پر از ماهی قرمز رنگ خانه کلنگی آقاجانم، میزبان لحظه‌لحظه، عشق بازی‌ام با برگه هایی بود که دور تا دورم ریخته بودم و داشتم زیباترین نقاشی ام را از شاهکار خلقت خداوند، از برگ های پاییزی، از آن موجودات ظریف و لرزانی که از چوب سرد و نازک درختان تا زمین سخت و سنگی حیاط، راه زیادی را طی کرده بودند، نقش می‌زدم. به گمانم دل درختان به حال مستانه ای که داشتم می‌سوخت.

نقش می‌زدم روزگار کوچه‌ی بهشت را. کوچه ای که درختانی راست قامت و استوار را در دوطرفش جای داده بود. درختانی با برگ های زرد و نارنجی، قرمز و آجری، سبز و مغز پسته ای. کوچه بهشت بود و روزگار پاییزی معروفش!روزگار عاشقانه های پاک و ساده؛ قدم زدن‌های دونفره، به‌هم رسیدن‌های ساده و صمیمی.

اکنون نقش می‌زنم آن روز پاییزی را که زیر درختی دیدمت. همان درخت باشکوه و استوار که مرا به یاد قامت بلندت می‌انداخت. زیر همان درخت با هم قرار عاشقانه بستیم. همان جا که دستانم را میان دستان قوی و مردانه‌ات گرفتی و راز دلت را چنان عاشقانه فاش کردی که قلبم را به انقلابی طوفانی دعوت کردی. مرا بردی به دنیایی جدید. همان‌جا که گفتی معشوق اولت خداست و معشوق دومت من هستم.

جلوتر می‌آیم. مهربانم! صورت زیبایت را در کنار همان درخت با صلابت که شکوهش را پیش شکوه و اقتدار تو از دست داده، نقش می‌زنم. همان لحظه که رفتی و کاسه آبی پشت سرت ریختم. همان لحظه‌ی پاییزی که برگ‌های زرد و نارنجی روی شانه‌هایم جاخوش کردند و همنشین شانه‌های لرزان و خسته از گریه ام شدند. زمانیکه در آن لباس مقدس دیدمت که با من خداحافظی کردی.

حالا نشسته ام روی نیمکت چوبی کنار حوض خانه کلنگی آقا جانم و دارم انتظار آمدنت را نقش می‌زنم. انتظاری از جنس نسیم خنک همان عصر پاییزی که کنارت ایستادم و پیشانی بندت را بستم. همان که نقش «یازهرا» بر آن بود. ‌همان که از جانت هم عزیزتر می‌داشتی‌اش.

برگ های زرد و نارنجی دورم ریخته اند. آن ها هم دلتنگ صدای زیبایت شده اند. چه عشق بازی زیبایی شده؛ من و نقاشی روزگار عاشقی های رنگی‌رنگی مان در خنکای نسیم عصر پاییزی سال شصت!

#رها_نویسی #به_قلم_خودم #مدار_نوشتن

1788161702img_20260831_110448_601.jpg


free b2evolution skin